| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تابـــــ و تبــــــ پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاهـ كه برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینهـ فرو ریزم
چون گریهـ گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
