من برای اون سالها می نویسم که چشمهای تو عاشق می شن... افسوس که قصه مادر بزرگ درستــــــــ بود... همیشه یکی بود... یکی نبود...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
يك نفر يكــــــ جايي ... تمام رؤياهاش لبخند توستــــــــ و وقتي به تو فكر ميكنه احساس ميكنه زندگي واقعا زيباستــــــــــــــــــ پس هر گاه احساس تنهايي كردي اين حقيقتــــــــ را به خاطر داشته باش که....
يكــــــــ نفر
يكــــــــ جايي
در حال فكـــر كردن به توستــــــــــ
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کودکـــــ با پاهای برهنه روی برفــــ ـها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد...
زنی در حال عبور او را دید.
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفتــــــ: