| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....
ادامه....
کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."
يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...
حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!