| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

خیلی سخته که آدم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده... آرزوهایی که سالـ ـها به اون ها فکر می کنه و خیلی وقتـــــ ـها باهاشون زندگی می کنه...
مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه!!! اصلا آرزو چیه؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟؟
آرزوی من یه هدفــــــ بود، یه حقیقتــــــ تلخ... آرزویی که باهاش زندگی کردم، بهش فکر کردم، کنارم بود… ولی من بهش آرزو نمی گفتم، چون می دونستم اگه آرزوی خودم بدونمش بهش نمی رسم… آخه می خواستم بهش برسم، یه حقیقتــــــ بود واسه من، زندگیم… ولی…
ولی مجبور شدم بزارمش داخل کلکسیون آرزوـهام. اما بازم فکر کردم... دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم: (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم، پس بازم آرزوی من داشتـــــــ برام یه خاطره میشد....
اما هنوز جلوی چشمام بود، مثل یه شبه، مثل یه سایه کنارم بود. صدای زمزمه هاش، صدای قدمـ ـهاش همیشه... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یادآور خوبی و بدی زمونه؟؟!! این هم نمی تونستـــــــ واسهـ من خاطره باشه...
دنبال کلمه ای دیگه نگشتم. هر کلمه ای که می خواستم انتخابـــــــ کنم یه جورایی از من فرار میکرد. دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو...
من جوانی هستم بی آرزو
لحظهـ ـهایم لحظهـ ـی باد خزون
کنج تنهایی خود کز می کنم
روی برگـــــــــ می نویسم با قلم
آرزویی نیستــــــــ در این دلم...