تبليغاتX
من وبلاگم...!! - آرزوها<===>خاطراتــــــــــــ...
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com

یه عمریه که باهاشون زندگی میکنم.آرزوها و خاطراتم رو میگم.

میچسبونمشون به در و دیوار. با پونز، منگنه، چسب، تف...

اما شب که میشه دلم واسشون میسوزه، یا بهتر بگم، دلم واسشون تنگ میشه. سردشون میشه آخه. می چسبونمشون به خودم. سرشون رو توی بازوهام قایم میکنن. گرم میشن تا صبح. از کارهاشون واسم خیال می بافن، میخندیم، گریه میکنیم، نزدیکی های صبح می خوابیم. صبح زود از خواب بیدار میشم، اونها هنوز خوابند، آروم آروم از وسطشون می لولم و بیرون می رم... 

عصر، بر که میگردم، باید از لابلای درزهای اتاق و کیفم پیداشون کنم، آخه سردشون که میشه میرند توی کیفم... ولی فکر میکنم این بهونشونه. آخه با خودم عهد کردم زیاد فکرشون نباشم. شاید واسه همین خونه که میام باهام قهر میکنند...

... وقتی همه ی آرزوها سرشون را توی بازوهام قایم کرده اند، با گوش هام تمرکز میکنم. صدایی می آد... میمونم که بپرسم این بار تویی یا خواهش کنم که تو باشی که خودت رو زیر بازوهام قایم کنی و تو همین حین باز هم خوابم میبره...!

+ نوشته شده در  ساعت 0:33 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis