| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|
پسر به دختر گفتــــ: اگه یه روزی به قلبــــ احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمتـــــ كنم.
دختر لبخندی زد و گفتـــــ : ممنونم...
تا اینكه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوبـــــ نبود... نیاز فوری به قلبـــــ داشتـــــ... از پسر خبری نبود...
دختر با خودش میگفتــــــ: میدونی كه من هیچوقتــــــ نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی... ولی این بود اون حرفاتــــــ... حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگهـ هیچوقتـــــ زندهـ نباشم... آروم گریستـــــ و دیگه چیزی نفهمید…
چشماش رو که باز كرد دكتر بالای سرش بود. گفتـــــ چه اتفاقی افتادهـ؟! دكتر گفتـــــ نگران نباش، پیوند قلبتون با موفقیتــــــ انجام شده. شما باید استراحت كنید... درضمن این نامهـ برای شماستــــــ...!
دختر نامه رو برداشتـــــ. اثری از اسم روی پاكتـــــــ دیده نمیشد. بازش كرد... درون اون نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلبـــــ تو زنده ام. از دستم ناراحتـــــ نباش كه بهتـــــ سر نزدم چون میدونستم اگهـ بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهتــــ بدم... پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم... امیدوارم عملتـــــ موفقیتــــــ آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایتــــــــ....)
دختر نمیتونستـــــ باور كنه... اون این كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر دادهـ بود...
آروم اسم پسر رو صدا كرد و قطرهـ ـهای اشكـــــ رو صورتش جاری شد... و به خودش گفتـــــ:
چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…

« ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود »
در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود
عطر گل با نفس باد رود
چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود
ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ
آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود
ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما
چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود
بهترین حادثه یعنی اینکه
عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود
زخمه ای چند بر این تار زدم
تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود
* سهراب

عشق؛ نشسته کنار خیابون...
کلاهی رو سرش کشیده
و داره گدایی می کنه...
مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...
زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن سوتــــ می زنه
و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،
توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه قایم شده...
و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان مردابـــــ تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشون
شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...

سلام....
اگه حال خوندن دل نوشته ی منو ندارید فقطلطف کنید واسه شادی روح پدرمیه صلواتبفرستید...
آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …
وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگیاش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است
کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطرهها را نبریدش از یاد
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
بیاد همهی پدرای دنیا

سادگیـ ـها رختـــــ بر بندید
که اینجا بی مروتــــــ ـها حکومتــــــ می کنند
دلخوشیـ ـها قطرهـ قطرهـ می چکند
هر امیدی با دری بسته مواجه می شود
راه اینجا پیچ در پیچ استـــــــ
مَیا اینجا ، که اینجا آخر خط استـــــــ
که اینجا بی حیایی پای می کوبد
که اینجا جای مرگــــ روشنایی هاستـــــــــ
که اینجا من چکیدم من گذشتم
ولی افسوس دیر فهمیدم
که اینجا غنچهـ ـها را زنده زنده
سر ز تن شان جدا کردند

nemidonam az koja shoro konam ghese talkh
sadegimo
nemidonam chera ghesmat mikonam rozaye khob zendegimo,
chera avale ghese hame dosam midaran,
vasate ghese mishe sarbesaram mizaran,
ta mikhad ghese tamom she hame tanham mizaran,
mitonam mesle hame dorang basham
del nabazamo ye eshghe badi besazam ta ba ye nishe zabon beterkeo kharab beshe,
ta bian jamesh konan hobab del sarab beshe,
mitonam bazi konam ba eshgho ehsas kasi
dorost konam tarse delo delvapasi,
dorogh begam ta khodamo shirin konam,
poshte dela ghayem besham kamin konam
vali ba in hame harfa baz manam mesle ona ye dorogh go misham verde zabona,
ye nafar peyda beshe be man bege chikar konam,
ba che tiry ony ke mikham shekar konam,
man bayad az chi befahmam che kasy dosam dare.
Toye Donya aslan eshghe vagheyi vojod dare?!!

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش ، کاش می شد مثل آسمون بود ، کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه ! کاش می شد ...

چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تابـــــ و تبــــــ پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاهـ كه برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینهـ فرو ریزم
چون گریهـ گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند


دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم...
بالاخره توانستم این دنیا را عوض کنم...
اینجا وارو نه است...
آسمان من اینجا زمین است...
اینجا خورشید از غرب طلوع می کند و در مشرق، غروب...
اینجا، زمین که سالها به گریه های آسمان حسادت میکرد، حال گریه میکند و آسمان گریه های او را در آغوش می گیرد...
اینجا ریشه های درخت در آسمان می رقصند و حمام آفتاب می گیرند...
این دروغ گویان، صادق شده اند...
و راست گویان، دروغ گو...
دنیای پر از آدمهای راستگو هم زیباست...
اینجا کسی برای نان، شرافتش را سر چهارراه کف دستش نمی گذارد تا بفروشد...
اینجا هر کسی برای خود یک شاخه گل یاس دارد...
اینجا آدمهای گریان می خندند...
اینجا همانجائی است که حرف سهراب معنا پیدا میکند...
"تا شقایق هست، زندگی باید کرد..."
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت برو
....
آمدم
ماندم
خندیدم
ـــــ مُردم ـــــ

>>>یه اتاقی باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که
سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز
کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی
..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی آره؛ بعد
چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره؛ بعد
شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند
که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه
حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو
بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی
که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که
دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ؛ که چشماتو باز نکنی و منو
نبینی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون
میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر
حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی
که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می
کشم..تو دلت میگی آخی، دوباره نفسش گرفت. می بینی
هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی
کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو
بکشم، از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه
نترسیدم.. مردن خوب بود، آرومه آروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم
چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟![]()
![]()
![]()


شبـــــ از نيمهـ شبـــــ گذشته و چشمم به ياد تو نخفته؛
اي عشق من!
اي مايهـ اميد من!
تمام وجودم انتظار روزـها و شبــــ ـهاي با تو بودن را مي كشد؛
روزـهايي كه همنفس با تو قدم بردارم
و شبـــــ ـهايي كه با نگاهـ آرامتـــــ چشم بر هم گذارم...

با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی
نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه
عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه
خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می
کنه چه حس خوبیه...

... و آرام آرام پا از دامن خاكــــ بر می چينم و روح خستهـ ام را نه در ميان ابر ـها كه در زندگی به پرواز در مي آورم؛ بی شكــــ خواهم يافتــــ آنچه را كه حتی برای لحظهـ ای تسكينم دهد.
كوهـ ـها را صعود خواهم كرد كه راز سـر بلندی اش را بيامـوزم. به دشتــــ ـها سر خواهم كشيد كه قــدرتــــ و وسعتـــــ تحملش را لمس كنم. جوی را، رود را، دنبال خواهم كرد كه به دريا برسم، به دريای زندگی،
و به رغم آنچه میان دانه های ماسه و دانه های دلم نهاده ام
و به رغم آنچه از عصارهـ ـی روحم بر کفـــــ آن ریخته ام
لیکـــــ اکنون و تا ابد،
از ساحل به دریا نزدیکتر خواهم بود
در این ساحل و در میان ماسه و کفـــــ،
برای همیشه گام بر می دارم.
مد، جای پای مرا محو خواهد کرد
و باد، کفــــــ را از میان خواهد برد
لیکـــــ دریا و ساحل،
تا ابد خواهند ماند...

قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....
ادامه....
کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."
يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...
حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!

اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی های دلم را که نشان از سحر است را به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندد و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندد را به تو خواهم بخشید...
اگر از زمزمه ها ٫ اگر از حرف کسان٫اگر از تنگی چشم دگران می ترسی
من تو را در تن خود با همه هستی خود و به هر ذره ذرات وجودم
که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه پوچی باشدمن تو را ای همه خوبان
تا دم مرگ نخواهم بخشید

دخترک تنها نبود.
خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود.
احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست.
دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد:
ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه...
دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند.
خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم...
این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی...
امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول...
ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه... خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم.
بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: " روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری")
پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم روی Enter.


خیلی سخته که آدم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده... آرزوهایی که سالـ ـها به اون ها فکر می کنه و خیلی وقتـــــ ـها باهاشون زندگی می کنه...
مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه!!! اصلا آرزو چیه؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟؟
آرزوی من یه هدفــــــ بود، یه حقیقتــــــ تلخ... آرزویی که باهاش زندگی کردم، بهش فکر کردم، کنارم بود… ولی من بهش آرزو نمی گفتم، چون می دونستم اگه آرزوی خودم بدونمش بهش نمی رسم… آخه می خواستم بهش برسم، یه حقیقتــــــ بود واسه من، زندگیم… ولی…
ولی مجبور شدم بزارمش داخل کلکسیون آرزوـهام. اما بازم فکر کردم... دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم: (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم، پس بازم آرزوی من داشتـــــــ برام یه خاطره میشد....
اما هنوز جلوی چشمام بود، مثل یه شبه، مثل یه سایه کنارم بود. صدای زمزمه هاش، صدای قدمـ ـهاش همیشه... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یادآور خوبی و بدی زمونه؟؟!! این هم نمی تونستـــــــ واسهـ من خاطره باشه...
دنبال کلمه ای دیگه نگشتم. هر کلمه ای که می خواستم انتخابـــــــ کنم یه جورایی از من فرار میکرد. دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو...
من جوانی هستم بی آرزو
لحظهـ ـهایم لحظهـ ـی باد خزون
کنج تنهایی خود کز می کنم
روی برگـــــــــ می نویسم با قلم
آرزویی نیستــــــــ در این دلم...

یه عمریه که باهاشون زندگی میکنم.آرزوها و خاطراتم رو میگم.
میچسبونمشون به در و دیوار. با پونز، منگنه، چسب، تف...
اما شب که میشه دلم واسشون میسوزه، یا بهتر بگم، دلم واسشون تنگ میشه. سردشون میشه آخه. می چسبونمشون به خودم. سرشون رو توی بازوهام قایم میکنن. گرم میشن تا صبح. از کارهاشون واسم خیال می بافن، میخندیم، گریه میکنیم، نزدیکی های صبح می خوابیم. صبح زود از خواب بیدار میشم، اونها هنوز خوابند، آروم آروم از وسطشون می لولم و بیرون می رم...
عصر، بر که میگردم، باید از لابلای درزهای اتاق و کیفم پیداشون کنم، آخه سردشون که میشه میرند توی کیفم... ولی فکر میکنم این بهونشونه. آخه با خودم عهد کردم زیاد فکرشون نباشم. شاید واسه همین خونه که میام باهام قهر میکنند...
... وقتی همه ی آرزوها سرشون را توی بازوهام قایم کرده اند، با گوش هام تمرکز میکنم. صدایی می آد... میمونم که بپرسم این بار تویی یا خواهش کنم که تو باشی که خودت رو زیر بازوهام قایم کنی و تو همین حین باز هم خوابم میبره...!

کاش می شد هیچ کس تنها نبود
کاش یا رب دیدنش رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گقتی اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی فردا میرسی
کاش روز دیدنت تنها نبود...

همه چی با یه سلام شروع شد، من یه سلامش کردم، اونم یه سلام. من یه ...، اونم .... انگار از قبل ـهم دیگه رو می شناختیم. انگار مدتــــــــ ـها بود که با ـهم حرفــــــ می زدیم. گفتـــــــ دوستیم؟ گفتم دوستـــــ؛ دوستــــــــ. گفتـــــ: تا کجا؟ گفتم: دوستی که « تا » ندارهـ. گفتــــــ: تا مرگـــــــ؟ گفتم: من که گفتم « تا » نداره! گفتـــــــ باشه تا پس از مرگــــــ. گفتم: نه. نه. « تا » نداره. گفتــــــــ: تا هر جا که راه داشته باشه من و تو دوستیم. گفتم: تو براش تا هر جا که دلتـــــــ می خوای یه « تا » بذار. اما من اصلا « تا » نمی گذارم. آخه نمی تونم. می دونستم می خواستــــــــ دوستیمون « تا » نداشته باشه، این رو هم می دونستم که نمی خواد دوستیمون بی « تا » باشه، اینا رو به خاطر من می گفتـــــــــ، ولی ...
گفتــــــــ بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم. یه قول هایی بدیم. گفتم باشه تو بگو. اولیش آدامس بود. هر بار که ـهمدیگه رو میبینیم یه آدامس واسه تو و بقیش مال من... گفتم: باشه. باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوستــــــِ دوستــــــــ. من تند آدامس رو باز می کردم میذاشتم تو دهانم. می گفتــــــــ تو دوستـــــــــ شکمویی ـهستی. آدامس ها رو میذاشتـــــــــ توی کیفش که... می گفتم: بخورش! می گفتـــــــــ: تموم می شه، می خوام تا دیدن دوبارهـ داشته باشم. شاید کیفش پر آدامس شده بود...
اگه این آدامس ها تموم نشه چی؟ از اون بدتر؛ اگه یه روزی نخواد که تموم بشه چی؟!!
پایـــــــــــــــــــان ... نقطهـ ســـــــــــر خط ...

توی یه بیمارستان دو تا بیمار توی یه اتاق بستری بودن.
یکیشون اجازه داشتـــــ ـهر روز بعد از ظهر 1 ساعتـــــ روی تختش که کنار تنهـا پنجره اتاق بود بنشینه، ولی بیمار دیگهـ مجبور بود هیچ تکونی نخوره و همیشه پشتـــــ به هم اتاقی خودش روی تختـــــ بخوابه. اونـ ـها ساعتــــ ـها باهم صحبتـــــ می کردن؛ از همسر، خانواده، سربازی، دنیای بیرون و ...
هر روز بعدظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود تمام چیزایی که بیرون پنجره می دید رو واسه هم اطاقیش توصیفـــــ می کرد. پنجره روبه یه پارکــــ بود که دریاچه زیبایی داشتـــــ. مرغابی ـها و قوـها توی دریاچه شنا می کردن و بچهـ ـها با قایقـ ـهای تفریحی سرگرم بودن. درختای کهن به مناظر اطرافشون جلوه خاصی بخشیده بودن. افق یه تصویر زیبایی از شهر رو نمایش می داد ...
همون طور که مرد کنار پنجره این جزئیاتـــــ رو می گفتـــــ، هم اتاقیش چشماش رو می بستــــ و این مناظر رو تجسم می کرد و روحش تازه می شد. روزـها و هفتهـ ـها گذشتــــ تا اینکه مرد کنار پنجره از دنیا رفتــــــ.
مرد دیگه از پرستاران خواستــــــ تا اون رو کنار پنجره ببرند و اونـ ـها هم این کارو کردن. مرد با آرامی و درد زیادی که داشتـــــ خودش رو به سمتـــــ پنجره کشوند تا اولین نگاهش رو به دنیای بیرون از پنجره بیاندازه. بالاخره می تونستــــــ اون مناظر زیبایی که همش فقط تصور می کرد رو ببینه. اما در کمال تعجبـــــ با یه دیوار بلند روبرو شد... گفتــــ که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی رو از پشتــــــ پنجره براش توصیفـــــ میکرده.... ولی بعد فهمید که اون مرد کاملا نابینا بوده ...!!

هی فلانی .... می دونی؟ ... می گن رسم زندگی اینجوریه!!!
می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند...
و تو می مونی و ...
تو می مونی و خودت و خودت .... خودت و همه ی اون روزایی که خوشحال بودی در کنارش. روزایی که با خودت میگفتی این دیگه مثل بقیه نیست. این دفعه دیگه فرق میکنه. آره، شاید فرق میکرد، اما همون اول کار... ولی همیشه اینجوری بوده. اگه فکرش رو بکنی آخرش اینه که مرگ بین آدم ها فاصله ایجاد میکنه.
آره، با خودت میگی:
« چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری. چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی, و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من, باغچه ی نو مبارک"... »
و تو تنها می مونی و یاد روزای گذشته ...
راستی نگفتی؟ رسم تو هم اینجوریه؟ مثل همه ی فلانی ها...
ديروز چه شوقی داشتم واسه چیزایی که امروز دارم و الان فقط انتظار واسهـ فردايی که نمیدونم با کی، کجـا ...
دیروز فکر میکرم همه خوبی ها مال منه و الان خوبی ها قدیمی شده و جاش رو داده به ...
دیروز به این فکر میکردم که میبینمتـــــــ چی بهتـــــ بگم خوشحالتـــــ کنه و الان با خودم حرفـــــ میزنم که فقط یه کم آروم بشم ...
دیروز میگفتم "هرکجا باشم، آسمان مال من استـــــــ" ولی با تو تقسیمش کردم و الان هر کی سهم خودش رو جدا کرده و دیگه واسه هردومون باهم نیستـــــــ ...
دیروز سکه های محبتم رو درون قلک تو میریختم و الان میبینم که قلک سوراخ شده ...
خوبــــــ می دونم که هیچ دیروزی امروز نمیشه و هیچ امروزی دیروز، ولی خوشحالم که فردایی در راه استـــــــ ...
ولی ای کاش، ای کاش تنهایی من گل سرخی بود که هنگام پاییز تموم میشد مدتش ...
می دانستم سرانجام روزی از این راه باید گذشتـــــــ، با این همه دیروز از کجا خبرم بود که روز موعود امروز استـــــــ ...

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

تو جلسه امتحان عشق، من موندم و یه برگهـ کاغذ سفید!
یه کاغذ سفید و یه دنیـا حرفــــــ ناگفتنی، یه بغل تنـهایی و دلتنگی...
با خودم میگم: « مگهـ میشه درد دل رو تو این کاغذ کوچیکـــــــ جا داد؟! »
تو این سکوتـــــــ بغض آلود، بدجوری ـهوس سرسره بازی کردم! به یاد اون موقع ـها که فقط فکر بازی و خوراکی و اسبابــــــ بازی بودم... ـهر روز تو این فکر بودمـ که اگه خونمون کنـار یه پارکـــــ بود چه خوب بود... الان ـهم دارم به ـهمین فکر می کنم، که اگه خونمون کنـار یه پارکــــــ بود خیلی خوبــــــ بود، اون روز واسه بازی و الان واسهـ نفس کشیدن، واسه ...
برگه هنوز سفیده و من می خوام همه اینها رو توش بنویسم..
عشق، آره، بد نیستــــــــ در مورد عشق بنویسم، اما مگه عشق نوشتنیه؟! پس چی بنویسم روی این برگه سفید...
باید قلم رو بر دارم و هر جوری شده شروع کنم به نوشتن...
اما...
وقتـــــــــــــــــــــ تمام....
برگهـ ها بالا...

امشبـــــ حتی قلمم با من نیستــــــ، می آید و نمی آید...
باز مثل هر وقتـــــ دیگه، در میان خطوط دنبال کلماتی می گردم که مفهوم غریبی رو می رساند، میان حرفـــــ ـهای ناگفتهـ...
گمنام و بی صدا...
میان کوچهـ ـهای تودرتوی تفکراتـــــ بیهودهـ...
از حسی غریبـــــ حرفــــ میزنم که نمی دانم چیستــــ ولی هر لحظه با من استـــــ...
این قلم مدتــــ ـهاستــــ که عادتــــــ به نقاشی تاریکی دارد، شاید که رنگـــ شبـــــ را دوستـــــ دارد، شاید در سیاهی به چیزی رسیده استـــــ که من نمی دانم، شاید بتوان در سیاهی و تاریکی این روزها نوری را پیدا کرد که تنها می درخشد و من را بسوی خود می کشد...
شاید...
******
می دونی؟ دلتنگم!
بازم طبق عادتــــــ این دل پریشونم گرفتهـ...

آرام، تنـــــــــها، ساکتــــــــــ...
خاموش در تاریکی...
می شنوم صدایی در دور...
در جایی که نمی دانم کجاستـــــــ، صدایی شبیهـ تکهـ ـهای ذهن آشفتهـ ام...
تکهـ ـهایی که هر یکـــــ به سویی گریخته شده و من تنها به دنبال جمع کردن آنها هستم، برای چیدن قطعه ای که سالـها گمشده...
گمشده ای که آرزوی یافتنش نامی برایم رقم زده به نام زندگی...
آرام، تنــها، ساکتـــــ...
راهی در راهـ استــــــ، راهی که سرابش مرا را سیرابـــــــ می کند، راهی دور به فاصلهـ مجهول تا معلوم، و من در این راه، این راه خاموش؛ در تاریکی آهستهـ قدم بر می دارم...
می روم تا گمشده ای را یابم...
گمشده ای که آرزوی یافتنش...
شاید روزی او را در یابم...

ذهنم در میان زمان محو می شود، به یکباره به روزهای پیش از این می رسم. این صدا در ذهنم، قلبم و گوشم می پیچد: "بر می گردم..."
مگر یادتـــــ نیستــــــ؟ خودت گفتی؛ بعد آرام زیر گوشم نجوا کردی: "سعی کن آنچه را که مقدر استــــــ، آرام تحمل کنی..."
و من به تقدیر فکر کردم، به سرنوشتی که هیچ گاه به آن اعتقاد نداشتم.
دیوانگی محض استـــــــ. خدای من: دل بستن و انتظار...
قلبم میان تاریکیـ ـها می لغزد و باز سویی دیگر...
به امروز فکر می کنم، به نجوایی که آرام به خود می گوید: "سعی کن آنچه را که مقدر است آرام تحمل کنی..."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره دچار یه نوع سردرگمی شدم. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هستـــــــ زیاد به این مرض مبتلا می شم. از سبکــــــ نوشتنم بدم می آد، می گن مزخرف و تکراری می نویسی...
نمی دونم چی کار کنم، اصلا من استعداد دارم؟!
شاید که این فاصلهـ ... ـها ...

زاهد خلوتـــــــ نشین چنین می اندیشد :
(( نزد من همیشهـ تک یعنی بسیار، همیشهـ یکــ در یکــ سر انجام میشود دو ! ))
را چگونه تابــــــ می توان آورد ؟
برای زاهد خلوتــــــ نشین دوستـــــــ همیشه سوم کس استــــــ و سوم کس آن کمربند
نجاتی استــــــ که نمی گذارد گفتـــــ و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود .

مگه چه عیبی داره آدم حتی وقتی بزرگــــــ ـهم میشه الکـــــ دولکــــ بازی کنه؛ گرگم به هوا، قایم موشکـــــــ، نون ببر کبابـــــــ بیار، اتل متل و...؟!!
جدا، مگه چه عیبی داره؟ مگه چه عیبی داره که واسه چیدن یه دونه تمشکـــــــ رسیده که لابلای شاخهـ ـهای به هم تنیده جا خوش کرده، اون همه تیغ رو تحمل کنی؟!! چی می شه اگه من و تو، توی یه روز زرد پاییزی بادباکـــــ ـهای رنگین درستـــــ کنیم و بادبادکــــــ بازی کنیم و کودکانه به رقص های خالی از گناهشون نگاه کنیم؟؟
چقدر دلم تنگــــ شده واسه اون روزا... واسه اون روزای سرشار از خلوص و احساس و عاطفه... واسه شیطونی کردنــ ـها، سنگـــــ توی سر هم زدن ها، یه رنگی ها، قول دادن های قشنگـــــ بچگی: "قول، قول، قولِ علی..."
استاد چه زیبا گفتــــــ :" انسانی که اگر یادهای تلخ و شیرین را از کودکی در قلبــــــ و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعا باید کودکانه به زندگی نگاه کند شقی و بی ترحم خواهد شد..."
چقدر دلم تنگهـ واسه دستای کودکی تو که به من می سپردی و زلفــــ عروسکهامون رو نوازش می کردیم...
چقدر دلم تنگهــــ...

امروز شاید تعداد بچهـ ـها کم بود، ولی باور کنید این بار از هر دفعه بیشتر حال داد.
هر دفعه یه چیزای جدیدی می بینم، یه حرفای جدیدی می شنوم، با آدمای جدیدی آشنا می شم که همین چیزاستـــــــ منو میسازه؛ بهم انرژی میده تا بقیه هفته رو شارج باشم. آدمایی رو میبینم که پدر و مادر دارن؛ ولی ندارن. خواهر و برادر دارن؛ ولی ندارن. تازه فکـــــ و فامیلم دارن؛ ولی ندارن. دار و ندارشون فقط دوستایی هستن که هفتگی یا ماهی یا شایدم سالی یه بار بهشون سر میزنن، ولی یه کم که دقتـــــ کنی میبینی یه چیزی تو همشون مشترکه. اونا همشون خدا رو دارن که همین براشون کافیه، اونا اصلا نیازی به من و تو ندارن. من و توئیم که به اونا نیاز داریم. وقتی پای حرفاشون میشینی می بینی با ماها هیچ فرقی ندارن، فقط یه کم دنیاشون کوچیکــــــ شده همین، ولی تو همین دنیای کوچیکــــــ دلای بزرگیه...
سرتون رو درد نیارم؛ اونام تنهایی دارن، عشق دارن، تازه بعضیاشون عشق بازی رو هم بلدن، اگه یه ذره بخوای دقیق تر بهشون نگاه کنی میبینی که بعضیاشون عاشقن.
بین پرانتز اینو رو هم بگم __یه بار یکیشون بد جوری تو لکـــــ بود. با یکی از بچه ها بهش گفتیم: "فلانی چرا اینقدر تو لکی"، چیزی نگفتـــــ. در اومدیم گفتیم: "نکنه عاشقی؟!!". طفلی تا آخرش که با ما بود هی میگفتـــــــ شما از کجا فهمیدید. آخرشم عکس عشقشو یواشکی بهمون نشون داد. خداییش یه لحظه بهش حسودی کردم. ( شوخی کردم
)__.
داشتم میگفتم. دنیای کوچیکـــــ و قشنگی دارن، ولی بعید می دونم کسی آرزوی دنیاشون و داشته باشه. یکی از بچه ها حرفــــــ قشنگی زد: "یادمون نره که زیبائی و سلامتی ما همیشگی نیستــــــ و به یک چشم به هم زدن امکان از بین رفتن همه چیز هستـــــــ."
من دیگه برم که اگه بخوام گزارش از دنیای کوچیکـــــــ و جیقیلی اونا بنویسم، هوارتا صفحه میشه. همینشم هیچ کس حوصله خوندنشو نداره...

دیشبـــــ رویایی داشتم...
خوابــــــ دیدم روی شن ـها راه میرم، کنار خود خدا، روی پردهـ ـی شبـــــ تموم روزهای زندگیم رو مثل فیلمی می دیدم. روز به روز از زندگی گذشته ام رو نگاه می کردم...
دو تا رد پا روی پرده ظاهر شد، یکی مال من بود و یکی مال خداوند...
راهـ ـهنوز ادامه داشتــــــ تاتمام روزهای همراهی خاتمه پیدا کرد. ایستادم و به عقبـــــ نگاه کردم. بعضی جاها فقط یه ردپا وجود داشتــــــ، اتفاقا اون جاها سختـــــ ـترین روزهای زندگیم بود، روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...
پرسیدم:
خدایاا! تو به من گفتی که توی تموم ایام زندگیم با من خواهی بود و منم پذیرفتم که با تو زندگی کنم. خواهش می کنم به من بگو چرا توی لحظاتـــــــ دردآور من رو تنها گذاشتی؟
پاسخ داد:
من تو را دوستــــــ دارم و به تو گفتم که توی تمام سفر باهاتــــــ هستم، هرگز تو رو تنها نمیگذارم، حتی برای یه لحظه، حتی به مدتـــــــ یه چشم به هم زدن...
اون وقتــــــ ـها هم که یه رد پا روی شن ها دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم...
از خوابـــــــ پریدم، حالا دیگه همه چیز رو یه جور دیگه میبینم. همه جا یکی رو دارم که همراهم باشه. دیگه تنها نیستم...
خدایا دستم بگیر...

دیگه حتی فراموشی هم کمکی نمی کرد، تازه اول نمک پاشیدنِ خود فراموشی روی زخمش بود. اول فکر می کرد که با فراموش کردن خیلی چیزا می تونه ذهن خودش رو یه پاکسازیه کلی بکنه و از تموم خاطرات تقریباً سیاه که کمی هم سفیدی خاطرات کوتاه خوش درونشون جا داشت، رنگی خاکستری بسازه و به در و دیوار اتاق بایگانی سالیانه ذهنش بزنه تا توی چند سال آینده خاکی بر در و دیوار این اتاق بنشینه که بیشتر به فراموش کردن حتی جای این اتاق درون ذهن کمک کنه. ولی تموم این کارا اشتباه بود، اشتباهی عمیق که در درون وجودش رخنه کرده بود. اشتباه در ذهن، که از روزی که یادش میاد، همیشه حافظه، همسایه دیوار به دیوارش بود و پیدا کردن خاطراتش رو به کمک اون یاد گرفته بود...
و حالا حتی اگه خانه اش رو هم توی مغزش تغییر بده هیچ فرقی نمی کنه، چون به همسایه ای عادت کرده که فقط با گذشته زندگی می کنه و بعد از مدت طولانی کمال همنشینی در او اثر کرده و نمی تونه این عادت خودش رو که استفاده از گذشته، در لحظه لحظه ی زندگیش بوده رو ترک کنه، که ترک عادت موجب مرض است، تازه اون هم برای ذهن که تمام فکرهایی که از اون بیرون میاد، یه حس تنهایی درونش هست که مجبور بود واسه پُر کردن جای خالی این تنهایی ها به گذشته ی هر فکر بر گرده...
و بالاخره میرسه به یک کلمه==> Eroor !!!

بـــــاتو اما تـــــــــــــنها!!! آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی استــــــ. بالهای خیالم شکسته اند، پرواز مقدور نیستـــــــ. کاش آفتابـــــ محّبتـــــ با تنم آشتی می کرد، کاش دستـــــــ نوازشگر باد، اشکهایم را پاکــــــ می کرد و ای کاش غنچه های لبخند، در باغچه دلم باز می شد، کاش فرهنگــــــ لغتــــــ هم با واژه یتیم ماندگانِ عشق، قهر می کرد...
کـــــــــــاش گونه هایم درحسرتـــــــ دیدار تو نمی سوختـــــــ ...
پر از واژه ام... پر از حرفــــــ... آن گونه که فرشتگانِ کلام، از حمل این همه صداقتی که در لفافه های هزارتوی مهتابی ترین شعر دختران مشرق استـــــــ شانه خالی می کنند و زبان تعرض به دستـــــ توسل پیوند می دهند که: "عاشقا!! بیا تا دستـــــــ در دستـــــــ ـهم دهیم تا خانه ای از آجرـهای طلا ئی رنگ امید بسازیم و حصیری از گلهای آبی رنگــــــ محبتــــــ را بام آن کنیم. با گلهـای سرخ آن را تزئیین کرده و فرشی از عاطفه را میهمان این خانه کنیم و تصویری از لبخندمان را بر دیوار طلائی آن بیاویزیم."
غروبـــــــ ـهنگام با بوفــــــ نالهـ ـهایم، اشکــــــ ـهای تاریخی ام را در خرابه های غربت، انبار پستوی چشم کرده ام تا جام جام مژگانی که هرشبـــــــ بزم آرای غم های کهن آرمانهای شبانزادگیم می باشد سیاه مستــــــــ ترین لحظه ی مرگهای بی کسی را برایم به تصویر بکشد و در تابـــــــ وسیع آرزوهایم که نه شانه ای برای گریستن می یابد و نه دستی از سر مهر فشردن زهر بی تفاوتی ها رابچشد...
چه روزگار غریبی است...!! درخرابه های زلزله زده ی این شهر، سنگهای قبرها نیز از من می گریزند. دلم چون کوچه باغهای خشکیده می ماند، عاری از مهر گونه های خاطراتـــــــ سبز. گوئی قلبم در اسارتـــــــــ تنهائی زنجیر شده و در ذهنم آرزوها برای تحقق ناباورانه خمیازه می کشند. امید، شهابـــــــ سرد زود گذری استــــــــ و لبهایم فقط آهنگـــــ فراموشی می سراید...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیه که مجبوری آخرش رو با جدایی به پایان ببری. "اختیار" دااااری ولی اینجا فقط با جبر طرفی...
عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه نداشتن یهـ ـهمراه واقعیه که توی سخت ترین شرایط همدمتـــــــ باشه...
عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه به دستـــــ فراموشی سپردن قشنگـــــ ـترین احساس زندگیه، همش توی چند لحظه، همش با یکـــ حرفـــــ، "خداحافظ"... وداعی که همش بهش فکر میکردی ولی نمیدونستی که به این زودی میاد سراغتـــــــ. گاهی مواقع به نظر میاد که اصلا شروعی نداشته که بخواد تموم بشه، لااقل اگه اینجوری بهش فکر کنی واستـــــــ راحتـــــــ ـتره تحملش...
عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاشونه.
کاشکی نیاد اون روزی که در مورد یکی فکرایی بیکنی، بعدش افسوس فرصتی رو بیخوری که واسه فکر کردن به اون گذاشتی.
زندگی فقط فرصتیه واسه تعالی، واسه بودن، واسه شكوفا شدن...
عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ ...

به جزیره ی دور و بی نشانم پا نهادی
خوش بودم كه در میان امواج بیرحم
روبه فراموشی سپرده نخواهم شد
حال با رفتنت ،
جزیره،
هر روز
آرزویش غرق شدن در میان موجهای سرسخت دریاست!
دیگر
بی تو
آن جزیره
یارای مبارزه با اموج سهمگین را ندارد.

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان باهم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی...
انگار که صدای پرغصه نگاهم را نمی شنوی
می دانم آن غرور پنهان همیشگی است که نمی گذارد که بگویی دلتنگم هستی
به همان شب بارانی که باران چشمانم امان نداد قسم می خورم
که حتی شاپرکها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی
پس بگو
بگو که دوستم داری
حتی برای یک بار...

بعد من با یاد من افسوس می ماند به جا
در میان کلبهـ ام فانوس می ماند به جا
می روم تا گم شوم در جادهـ ـهای ناشناس
کس نمی یابد مرا افسوس می ماند به جا
همچو رودی می خزم در سینهـ ـی دشتی غریبـــــــــ
باز بعد از من اقیانوس می ماند به جا
یکـــــ نفر عکس مرا در آبــــــ می بیند، آه
باز هم تصویر من معکوس می ماند به جا
سعی کردم تا که با آیینه مأنوستـــــــ کنم
می روم آیینه نامأنوس می ماند به جا
بعد تو ای پهنه ـی بی انتهای لاجورد
این کبوتر در قفس محبوس می ماند به جا...

شبی مهتابی و روشن، شبی در گوشهـ ای تنهـا
که از غمـ ـهـا تهی بودم،
تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.
نشاندم برق صد الماس میان دیدگانتــــــــ
گرفتی روشنی؛ تابنده گشتی
تنتـــــــ را در میان چشمهـ ی مهتابـــــــ ـها شستم
تو را در معبد هستی خدا کردم
ولی این را نمی دانم، اگر روزی به تنگــــــ آرد غرورتـــــــ، دل یکتا پرستم را
تو را با تیشهـ ی سنگین قهرم افکنم بر خاکــــــ
که تا هر کس مرا بیند بگوید
او خدایش را به دستــــــــ خویش بشکسته!!
پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم
که تا شاید صبح دیگر خدایم را از نو بنا سازم...

رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها؛ همه انسانها
با عشق؛ فقط با عشق...
پس بار خدایا!!
بر من رحم کن، بر من که میدانم ناتوانم رحم کن...
باشد که خانه ای نداشته باشم، باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم، باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
***و خداوند عشق را آفرید تا شکر گزار باشی ***

دارم از تو می نویسم
از همین راه دور تو را می پرستم، ای قبله امیدم، از راه دور بهتـــــــ عشق می ورزم تا دیگه فاصلهـ ـها رو احساس نکنی، از راه دور درد دل ـهام رو با تو می گم، تو رو در آغوش محبتـــــــ ـهام می فشارم،
آره، از همین راه دور هم میشه دستــــــــ ـهاتــــــــ رو توی دستام بذاری تا با هم قدم بزنیم...
می خوام به خوابـــــــــ عاشقی برم تا این رویاـها برام زنده بشه، خاطراتم رو همیشه توی ذهنم مرور می کنم و هیچوقتـــــــــ نمیذارم خاطره لحظه دیدارمون از ذهنم دور بشه، این فاصلهـ ـها رو با محبتــــــــ و عشق میشه از بین برد و کاری کرد که همیشه احساس کنیم در کنار هم هستیم...
و اینه برام یه خوابــــــــــ عاشقونه...
خوابــــــــ نگاه به چشمای تو، خوابـــــــــ با هم بودن،
و اینه یه فاصله عاشقونه...
عاشق باش چون این راه مقدس استـــــــــ، و پایان راه شیرین تر از گذشته
ای تنها بهانه برای زنده بودنم، نفس کشیدنم، ای امید و آرزوی من، دنیای من، ای تو فصل بهارم...
باور کنی یا نکنی...
دوستتـــــــــــــــ دارم...

خودت باشی و نسیم باشد و صدای آواز پر نشاط پرندگان سحری...
دنیای من چه کوچک است...مدتی است که به این کوچکی عمیق خو کرده ام و هرچه در آن میابم اگر چه به وسعت سالهای پیش نیست اما بسیار عمیق تر است...بعضی وقتها آنقدر عمیق که با بهت به آن می نگرم ..گویی بیم آن میرود که مرا با خود غرق کند...کنکاشی است لحظه به لحظه....حال بیماری را دارم که هردم از زندگی برایش چیز نوبرانه ای ایست...مدتی است که در این برزخ به سر می برم...در این برزخ بین دنیای حقیقی و دنیای حقیقی تر...اول دست وپایی می زدم و تلاشی و اکنون...
ای کاش می توانستم اشک همه انسانها را بنوشم...ای کاش می توانستم قطعه های دلهای شکسته را آرام آرام بهم بچسبانم...اما هنوز خودم قابل شکستنم...من در انتظار روزی که دیگر هرگز نشکنم در برزخ ایستاده ام...از پنجره به بیرون مینگرم...من سرشار از عشق خفته ام....اشک هایم در حسرت جاری شدن این عشق جاریست...
جالبه تو این مدت کلی دوست خوب و... پیدا کردم یکی می گفت برای مشکلت فال حافظ گرفتم اومده:دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیمه شبی رفع صد بلا بکند....
یکی دیگه می گفت :یه عالمه استخاره به قرآن کرد و گفت:کسی که بهت بدی کرده بدی رو صد برابر می بینه تو فقط صبر کن و صبر همچون مریم که تهمتها شنید و بدیها دید...
دوستای خوبم می خوام بگم هرچی تو این دنیا هست مصلحت خدا برای بنده است ولی چرا بعضی از ما جرات قبول نا مردیها و دروغهامون رو نداریم؟
به یه دوست همیشه گفتم هرچی آرزوی خوبه مال تو...اگر صادق بودی و راستگو(هشیار باش)

توی رویاـهام دیدم که با خدا حرفـــــــ می زدم...
v کودکی اون ـها... اینکه وقتی کوچیکــــــــــ هستن از کوچیکــــــــ بودنشون خسته می شن و عجله دارن که که بزرگـــــــــ بشن تا بقیه به چشم یه آدم بزرگـــــ نگاشون کنن، ولی بعد از یه مدتــــــ یادشون میفته که چه دورانیه کودکی و دوبارهـ آرزو می کنن که ای کاش کودکــــــــ بودن...
v دنبال پول و ثروتــــــــ میرن و دوران جوانی و سلامتی شون رو از دستــــــ میدن، بعد کارشون به جایی میرسه که حاضرند همه دارایی و ثروتشون رو بدن که فقط سالم باشن...
v همیشه با اضطرابــــــــ به آینده نگاه می کنن، همیشه "اگر و اما"، ولی نمی دونن که دارن "حال" رو از دستـــــــ می دن، زمانی که هیچ وقتـــــــ بر نمی گرده عقب و اولش یه تابلو گنده داره با این عنوان «یکطرفه»... این جوریاستـــــــ که نه توی "حال" زندگی میکنن نه در آینده...
به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...