تبليغاتX
من وبلاگم...!!
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com


پسر به دختر گفتــــ: اگه یه روزی به قلبــــ احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمتـــــ كنم.

دختر لبخندی زد و گفتـــــ : ممنونم...

تا اینكه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوبـــــ نبود... نیاز فوری به قلبـــــ داشتـــــ... از پسر خبری نبود...

دختر با خودش میگفتــــــ: میدونی كه من هیچوقتــــــ نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی... ولی این بود اون حرفاتــــــ... حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگهـ هیچوقتـــــ زندهـ نباشم... آروم گریستـــــ و دیگه چیزی نفهمید

چشماش رو که باز كرد دكتر بالای سرش بود. گفتـــــ چه اتفاقی افتادهـ؟! دكتر گفتـــــ نگران نباش، پیوند قلبتون با موفقیتــــــ انجام شده. شما باید استراحت كنید... درضمن این نامهـ برای شماستــــــ...!

دختر نامه رو برداشتـــــ. اثری از اسم روی پاكتـــــــ دیده نمیشد. بازش كرد... درون اون نوشته شده بود:

سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلبـــــ تو زنده ام. از دستم ناراحتـــــ نباش كه بهتـــــ سر نزدم چون میدونستم اگهـ بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهتــــ بدم... پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم... امیدوارم عملتـــــ موفقیتــــــ آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایتــــــــ....)

دختر نمیتونستـــــ باور كنه... اون این كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر دادهـ بود...

آروم اسم پسر رو صدا كرد و قطرهـ ـهای اشكـــــ رو صورتش جاری شد... و به خودش گفتـــــ:

چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم


+ نوشته شده در  ساعت 10:12 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



« ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود »

در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود

عطر گل با نفس باد رود

چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود

ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ

آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود

ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما

چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود

بهترین حادثه یعنی اینکه

عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود

زخمه ای چند بر این تار زدم

تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود

* سهراب


+ نوشته شده در  ساعت 12:28 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




عشق؛ نشسته کنار خیابون...

کلاهی رو سرش کشیده

و داره گدایی می کنه...

 مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...

زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن  سوتــــ می زنه

و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،

توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه  قایم شده...

و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان  مردابـــــ تنهایی هستند

که شاد از شکار مگس های عمرشون

شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...

 


+ نوشته شده در  ساعت 4:53 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




4dlwwo4.jpg (572×600)


سلام....    

اگه حال خوندن دل نوشته ی منو ندارید فقطلطف کنید واسه شادی روح پدرمیه صلواتبفرستید...

 

آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …

وقتی دیروز باران بارید

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

“آن مرد با نان آمد”

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

با نانی در دست

و لبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست

خاطر خاطره ها رخ بنمود

زندگی چرخش یک خاطره است

خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد

پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود

و زمین منتظر …..

زندگی چرخش ایام و گذار من و توست

و کسی گفت به من:

آب را گل نکنید

پدرم در خاک است

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

و زمین کوچک نیست

دل ما تنگ و نفس سنگین است

کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است

خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد

زندگی می‌گذرد

کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

بیاد همه‌ی پدرای دنیا


+ نوشته شده در  ساعت 5:38 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis





سادگیـ ـها رختـــــ بر بندید

که اینجا بی مروتــــــ ـها حکومتــــــ می کنند

دلخوشیـ ـها قطرهـ قطرهـ می چکند

هر امیدی با دری بسته مواجه می شود

راه اینجا پیچ در پیچ استـــــــ 

مَیا اینجا ، که اینجا آخر خط استـــــــ

که اینجا بی حیایی پای می کوبد

که اینجا جای مرگــــ روشنایی هاستـــــــــ 

که اینجا من چکیدم من گذشتم 

ولی افسوس دیر فهمیدم 

که اینجا غنچهـ ـها را زنده زنده 

سر ز تن شان جدا کردند


+ نوشته شده در  ساعت 5:33 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




http://i2.tinypic.com/rbifiu.jpg

nemidonam az koja shoro konam ghese talkh sadegimo
nemidonam chera ghesmat mikonam rozaye khob zendegimo,
chera avale ghese hame dosam midaran,
vasate ghese mishe sarbesaram mizaran,
ta mikhad ghese tamom she hame tanham mizaran,
mitonam mesle hame dorang basham
del nabazamo ye eshghe badi besazam ta ba ye nishe zabon beterkeo kharab beshe,
ta bian jamesh konan hobab del sarab beshe,
mitonam bazi konam ba eshgho ehsas kasi
dorost konam tarse delo delvapasi,
dorogh begam ta khodamo shirin konam,
poshte dela ghayem besham kamin konam
vali ba in hame harfa baz manam mesle ona ye dorogh go misham verde zabona,
ye nafar peyda beshe be man bege chikar konam,
ba che tiry ony ke mikham shekar konam,
man bayad az chi befahmam che kasy dosam dare.
Toye Donya aslan eshghe vagheyi vojod dare?!!


+ نوشته شده در  ساعت 4:0 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



b7c5xwgkde5zd9vc0apk.jpg

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش ، کاش می شد مثل آسمون بود ، کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه ! کاش می شد ...


+ نوشته شده در  ساعت 10:22 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ  كه  برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم  باید، افروختنم باید

ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم

صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون  دلم  دارم

تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ  در آمیزم

چون كوه نشستم من،  با تابـــــ  و تبــــــ  پنهان

صد زلزله  برخیزد، آنگاهـ  كه  برخیزم

برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش

وین سیل گدازان  را ، از سینهـ  فرو ریزم

چون گریهـ  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم

ای سایه! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شبـــــ  یلدا،  بگشایم   و  بگریزم



>
>>
یلدا مبارکـــ
<<<

+ نوشته شده در  ساعت 11:5 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




به من گفت بیا

به من گفت بمان

به من گفت بخند

به من گفت برو

....

آمدم

ماندم

خندیدم

ـــــ مُردم ـــــ


+ نوشته شده در  ساعت 3:31 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



http://helal92.blogfa.googlepages.com/2cq0ier.jpg

>>>یه اتاقی باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی آره؛ بعد چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره؛ بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ؛ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی، دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم، از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود، آرومه آروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟3.gif3.gif3.gif

+ نوشته شده در  ساعت 11:32 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis





وقتی داشتم کنار دریای آیات و احادیث و روایات رزق و توی اون هوای بهاری و نسیم دلچسب ماه رمضان که جان را زنده میکنه آبتنی میکردم و با ماسه های معرفت واسه خودم قلعه های بهشتی میساختم، یهو به خودم (همین خود خاکی پا در گل فرو!) اومدم و مشتی از همون یه وجب خاک رو بر سرم ریختم که ای دل غافل، تو بارها این ها را خوانده ای و شنیده ای و حتی روش فکر کرده ای، پس چرا این اولین بارته که به این دریا پا میذاری و قلقلک ماسه ها رو زیر پایت حس میکنی؟ هر چند جای حسرت داشت، اما بهتر این بود که در اون حال لذتم را ببرم و این توبیخ و تنبیه رو به بعد واگذار کنم.


بعد از اونن که دقیقتر شدم دیدم که چه بسیار کلمات و جملات و توصیه هایی که از این و اون؛ اینجا و اونجا میشنویم و میخونیم، اما ذره ای منتقل نمیشیم. تا حالا چند بار شنیده اید "هر آنکس که دندان دهد نان دهد".
توی ماه رمضان که سوره عنکبوت را میخوندید چقدر روی آیه 60 تامل کردید؛ «و کاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها وایاکم و هو السمیع العلیم»«چه بسیار بندگانی که قدرت تحصیل روزی خود را نداردو خدا آنها و شما را روزی میدهدو او شنوا وداناست».
 
آیا این حدیث رو از امام علی شنیده اید که «لکل ذی رمق قوت»«هر جانداری ، روزی خود را دارد».
 
قصدم قیاس بین ضرب المثل  با آیه و روایت نبود. شاید بشه به راحتی از کنار ضرب المثل گذشت، اما چطور میشه از سخن کسی که همه وقایع و حقایق رو مثل روز روشن میبینه گذشت و روی اون تامل نکرد؟؟!! دیگه سخن خدا که جای خود داره.
 
بگذریم،  برای جلوگیری از اطاله کلام ترجیح میدهم بقیه این راه رو خود دوستان طی کنند، مخصوصا جاهایی که قلم الکن هیچ استعدادی نداره. اگه به جاهایی رسیدید که قلم تونست کاری بکنه منو هم خبر کنید. اگه هم نه...
 
(اون بالائی ها رو جدی نگیرید.اگه کاملا از توهم بیرون بیایم به جایی میرسیم که اونجا این تصویرها شوخی ای بیش نیست)
 
+ نوشته شده در  ساعت 12:43 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه

 

خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می کنه چه حس خوبیه...

دلم پیش دخترک فال فروشه که یه گوشه از پل عابر پیاده رو نشسته بود تو شهرک غرب، هم فال میفروخت هم مشقاشو می نوشت تا بره خونه به بقیه مسولیتاش برسه، به مادر مریضش، پدر معتادش، دلم می خواست بدونم سهمش از زندگی چیه؟ دلخوشیش چیه؟ میخواستم بشینم بغلش و باهاش همراه شم و هم صحبت، شاید 10 سال رو هم به زور داشت ولی عمق چشمای یک زنی 60 ساله ی رنج کشیده رو داشت، راست راستی سهمش از این خونه ی گرم چیه؟ من دارم تو لیوان مخصوص خودم شیر گرم می کنم و توش پودر کاکائویی که سوغات فرنگه میریزم تا گرمای بیشتری بره تو جونم، اما اون دخترک فال فروش چه سهمی از این گرمای دنیا داره؟ شاید همیشه دعا می کنه هوا آفتابی باشه، شاید دعا می کنه کفشش دووم بیاره ، یا داره تو فکر اینه که شاید اون خانوم خیرخواهه لباسایی که برای بچه های خودش کوچیکه یا پاره پوره است رو بهم بده، به راستی که سهم اون از این چهار دیواری که میگن چیه؟ اصلاً رویاهاش چه رنگیند؟ سهم اون از رویاها چیه؟ یه شاهزاده ی سوار اسب سفید؟ سهم من از رویاهام رسیدن به جایی و بالا رفتن از پله هاست، سهم اون چیه؟ با لیوان شیرکاکائوی داغ میام پشت این کامپیوتر میشینم، تا از اخبار و دوستانم تو اطراف دنیا با خبر بشم، ذهنم پر میکشه به طرف اون دخترک، سهم اون از دنیای ارتباطات چیه، اون که دفتر مشقش خیلی داغون و وا رفته بود، اصلاً چه می دونه که می تونه بشینه پشت کامپیوتر و وارد یه دنیای دیگه ای بشه؟ اصلاً اون دوستی داره که بدون ترحم کنارش باشه؟ سهم اون از غرور چیه؟ اصلاً میدونه که زندگی باهاش چیکار کرده؟ میدونه که چرا نمیتونه دست گدایی دراز کنه؟
 
+ نوشته شده در  ساعت 3:44 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....

ادامه....

کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...

گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه  رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."

يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...

حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:26 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم...

این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی...

امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول...

ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه... خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم.

بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: " روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری")

پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم روی Enter.

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:54 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



کاش می شد هیچ کس تنها نبود

 

کاش یا رب دیدنش رویا نبود

 

گفته بودی با تو می مانم ولی

 

رفتی و گقتی اینجا جا نبود

 

من دعا کردم برای بازگشت

 

دستهای تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی فردا میرسی

 

کاش روز دیدنت تنها نبود...

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:18 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



همه چی با یه سلام شروع شد، من یه سلامش کردم، اونم یه سلام. من یه ...، اونم .... انگار از قبل ـهم دیگه رو می شناختیم. انگار مدتــــــــ ـها بود که با ـهم حرفــــــ می زدیم. گفتـــــــ دوستیم؟ گفتم دوستـــــ؛ دوستــــــــ. گفتـــــ: تا کجا؟ گفتم: دوستی که « تا » ندارهـ. گفتــــــ: تا مرگـــــــ؟ گفتم: من که گفتم « تا » نداره! گفتـــــــ باشه تا پس از مرگــــــ. گفتم: نه. نه. « تا » نداره. گفتــــــــ: تا هر جا که راه داشته باشه من و تو دوستیم. گفتم: تو براش تا هر جا که دلتـــــــ می خوای یه « تا » بذار. اما من اصلا « تا » نمی گذارم. آخه نمی تونم. می دونستم می خواستــــــــ دوستیمون « تا » نداشته باشه، این رو هم می دونستم که نمی خواد دوستیمون بی « تا » باشه، اینا رو به خاطر من می گفتـــــــــ، ولی ...

گفتــــــــ بیا واسه دوستیمون یه نشونه بذاریم. یه قول هایی بدیم. گفتم باشه تو بگو. اولیش آدامس بود. هر بار که ـهمدیگه رو میبینیم یه آدامس واسه تو و بقیش مال من... گفتم: باشه. باز همدیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوستــــــِ دوستــــــــ. من تند آدامس رو باز می کردم میذاشتم تو دهانم. می گفتــــــــ تو دوستـــــــــ شکمویی ـهستی. آدامس ها رو میذاشتـــــــــ توی کیفش که... می گفتم: بخورش! می گفتـــــــــ: تموم می شه، می خوام تا دیدن دوبارهـ داشته باشم. شاید کیفش پر آدامس شده بود...

اگه این آدامس ها تموم نشه چی؟ از اون بدتر؛ اگه یه روزی نخواد که تموم بشه چی؟!!

پایـــــــــــــــــــان ... نقطهـ ســـــــــــر خط ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  ساعت 1:44 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



هی فلانی .... می دونی؟ ... می گن رسم زندگی اینجوریه!!!

می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند...

و تو می مونی و ...

تو می مونی و خودت و خودت .... خودت و همه ی اون روزایی که خوشحال بودی در کنارش. روزایی که با خودت میگفتی این دیگه مثل بقیه نیست. این دفعه دیگه فرق میکنه. آره، شاید فرق میکرد، اما همون اول کار... ولی همیشه اینجوری بوده. اگه فکرش رو بکنی آخرش اینه که مرگ بین آدم ها فاصله ایجاد میکنه.

آره، با خودت میگی:

« چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی. چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری. چقدر سخته گل آرزوها تو توی باغ دیگری ببینی, و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی "گل من, باغچه ی نو مبارک"... »

و تو تنها می مونی و یاد روزای گذشته ...

راستی نگفتی؟ رسم تو هم اینجوریه؟ مثل همه ی فلانی ها...

+ نوشته شده در  ساعت 0:10 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



 

ديروز چه شوقی داشتم واسه چیزایی که امروز دارم و الان فقط انتظار واسهـ  فردايی  که نمی‌دونم با کی، کجـا ...

دیروز فکر میکرم همه خوبی ها مال منه و الان خوبی ها قدیمی شده و جاش رو داده به ...

دیروز به این فکر میکردم که میبینمتـــــــ چی بهتـــــ بگم خوشحالتـــــ کنه و الان با خودم حرفـــــ میزنم که فقط یه کم آروم بشم ...

دیروز میگفتم "هرکجا باشم، آسمان مال من استـــــــ" ولی با تو تقسیمش کردم و الان هر کی سهم خودش رو جدا کرده و دیگه واسه هردومون باهم نیستـــــــ ...

دیروز سکه های محبتم رو درون قلک تو میریختم و الان میبینم که قلک سوراخ شده ...

خوبــــــ می دونم که هیچ دیروزی امروز نمیشه و هیچ امروزی دیروز، ولی خوشحالم که فردایی در راه استـــــــ ...

ولی ای کاش، ای کاش تنهایی من گل سرخی بود که هنگام پاییز تموم میشد مدتش ...

 می دانستم سرانجام روزی از این راه باید گذشتـــــــ، با این همه دیروز از کجا خبرم بود که روز موعود امروز استـــــــ ...

+ نوشته شده در  ساعت 11:46 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:36 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



تو جلسه امتحان عشق، من موندم و یه برگهـ کاغذ سفید!

یه کاغذ سفید و یه دنیـا حرفــــــ ناگفتنی، یه بغل تنـهایی و دلتنگی...

با خودم میگم: « مگهـ میشه درد دل رو تو این کاغذ کوچیکـــــــ جا داد؟! »

تو این سکوتـــــــ بغض آلود، بدجوری ـهوس سرسره بازی کردم! به یاد اون موقع ـها که فقط فکر بازی و خوراکی و اسبابــــــ بازی بودم... ـهر روز تو این فکر بودمـ که اگه خونمون کنـار یه پارکـــــ بود چه خوب بود... الان ـهم دارم به ـهمین فکر می کنم، که اگه خونمون کنـار یه پارکــــــ  بود خیلی خوبــــــ بود، اون روز واسه بازی و الان واسهـ نفس کشیدن، واسه ...

برگه هنوز سفیده و من می خوام همه اینها رو توش بنویسم..

عشق، آره، بد نیستــــــــ در مورد عشق بنویسم، اما مگه عشق نوشتنیه؟! پس چی بنویسم روی این برگه سفید...

باید قلم رو بر دارم و هر جوری شده شروع کنم به نوشتن...

اما...

وقتـــــــــــــــــــــ تمام....

برگهـ ها بالا...

+ نوشته شده در  ساعت 11:56 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



امشبـــــ حتی قلمم با من نیستــــــ، می آید و نمی آید...

باز مثل هر وقتـــــ دیگه، در میان خطوط دنبال کلماتی می گردم که مفهوم غریبی رو می رساند، میان حرفـــــ ـهای ناگفتهـ...

گمنام و بی صدا...

میان کوچهـ ـهای تودرتوی تفکراتـــــ بیهودهـ...

از حسی غریبـــــ حرفــــ میزنم که نمی دانم چیستــــ ولی هر لحظه با من استـــــ...

این قلم مدتــــ ـهاستــــ که عادتــــــ به نقاشی تاریکی دارد، شاید که رنگـــ شبـــــ را دوستـــــ دارد، شاید در سیاهی به چیزی رسیده استـــــ که من نمی دانم، شاید بتوان در سیاهی و تاریکی این روزها نوری را پیدا کرد که تنها می درخشد و من را بسوی خود می کشد...

شاید...

******

می دونی؟ دلتنگم!

بازم طبق عادتــــــ این دل پریشونم گرفتهـ...

+ نوشته شده در  ساعت 11:11 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



ذهنم در میان زمان محو می شود، به یکباره به روزهای پیش از این می رسم. این صدا در ذهنم، قلبم و گوشم می پیچد: "بر می گردم..."

مگر یادتـــــ نیستــــــ؟ خودت گفتی؛ بعد آرام زیر گوشم نجوا کردی: "سعی کن آنچه را که مقدر استــــــ، آرام تحمل کنی..."

و من به تقدیر فکر کردم، به سرنوشتی که هیچ گاه به آن اعتقاد نداشتم.

دیوانگی محض استـــــــ. خدای من: دل بستن و انتظار...

قلبم میان تاریکیـ ـها می لغزد و باز سویی دیگر...

به امروز فکر می کنم، به نجوایی که آرام به خود می گوید: "سعی کن آنچه را که مقدر است آرام تحمل کنی..."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره دچار یه نوع سردرگمی شدم. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هستـــــــ زیاد به این مرض مبتلا می شم. از سبکــــــ نوشتنم بدم می آد، می گن مزخرف و تکراری می نویسی...

نمی دونم چی کار کنم، اصلا من استعداد دارم؟!

شاید که این فاصلهـ ... ـها ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:41 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



زاهد خلوتـــــــ نشین چنین می اندیشد :

         (( نزد من همیشهـ تک یعنی بسیار، همیشهـ یکــ در یکــ سر انجام میشود دو ! ))

          من و من همواره با یکدیگر غرق گفتــــــ و گو ایم ، اگر دوستی پا در میانی نکند، این 

         را چگونه تابــــــ می توان آورد ؟

          برای زاهد خلوتــــــ نشین دوستـــــــ همیشه سوم کس استــــــ و سوم کس آن کمربند

         نجاتی استــــــ که نمی گذارد گفتـــــ و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود .

+ نوشته شده در  ساعت 12:56 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



امروز شاید تعداد بچهـ ـها کم بود، ولی باور کنید این بار از هر دفعه بیشتر حال داد.

هر دفعه یه چیزای جدیدی می بینم، یه حرفای جدیدی می شنوم، با آدمای جدیدی آشنا می شم که همین چیزاستـــــــ منو میسازه؛ بهم انرژی میده تا بقیه هفته رو شارج باشم. آدمایی رو میبینم که پدر و مادر دارن؛ ولی ندارن. خواهر و برادر دارن؛ ولی ندارن. تازه فکـــــ و فامیلم دارن؛ ولی ندارن. دار و ندارشون فقط دوستایی هستن که هفتگی یا ماهی یا شایدم سالی یه بار بهشون سر میزنن، ولی یه کم که دقتـــــ کنی میبینی یه چیزی تو همشون مشترکه. اونا همشون خدا رو دارن که همین براشون کافیه، اونا اصلا نیازی به من و تو ندارن. من و توئیم که به اونا نیاز داریم. وقتی پای حرفاشون میشینی می بینی با ماها هیچ فرقی ندارن، فقط یه کم دنیاشون کوچیکــــــ شده همین، ولی تو همین دنیای کوچیکــــــ دلای بزرگیه...

سرتون رو درد نیارم؛ اونام تنهایی دارن، عشق دارن، تازه بعضیاشون عشق بازی رو هم بلدن، اگه یه ذره بخوای دقیق تر بهشون نگاه کنی میبینی که بعضیاشون عاشقن.

بین پرانتز اینو رو هم بگم __یه بار یکیشون بد جوری تو لکـــــ بود. با یکی از بچه ها بهش گفتیم: "فلانی چرا اینقدر تو لکی"، چیزی نگفتـــــ. در اومدیم گفتیم: "نکنه عاشقی؟!!". طفلی تا آخرش که با ما بود هی میگفتـــــــ شما از کجا فهمیدید. آخرشم عکس عشقشو یواشکی بهمون نشون داد. خداییش یه لحظه بهش حسودی کردم. ( شوخی کردم )__.

داشتم میگفتم. دنیای کوچیکـــــ و قشنگی دارن، ولی بعید می دونم کسی آرزوی دنیاشون و داشته باشه. یکی از بچه ها حرفــــــ قشنگی زد: "یادمون نره که  زیبائی و سلامتی ما همیشگی نیستــــــ و به یک چشم به هم زدن امکان از بین رفتن همه چیز هستـــــــ."

من دیگه برم که اگه بخوام گزارش از دنیای کوچیکـــــــ و جیقیلی اونا بنویسم، هوارتا صفحه میشه. همینشم هیچ کس حوصله خوندنشو نداره...

+ نوشته شده در  ساعت 0:54 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دیشبـــــ رویایی داشتم...

خوابــــــ دیدم روی شن ـها راه میرم، کنار خود خدا، روی پردهـ ـی شبـــــ تموم روزهای زندگیم رو مثل فیلمی می دیدم. روز به روز از زندگی گذشته ام رو نگاه می کردم...

دو تا رد پا روی پرده ظاهر شد، یکی مال من بود و یکی مال خداوند...

راهـ ـهنوز ادامه داشتــــــ تاتمام روزهای همراهی خاتمه پیدا کرد. ایستادم و به عقبـــــ نگاه کردم. بعضی جاها فقط یه ردپا وجود داشتــــــ، اتفاقا اون جاها سختـــــ ـترین روزهای زندگیم بود، روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...

پرسیدم:

خدایاا! تو به من گفتی که توی تموم ایام زندگیم با من خواهی بود و منم پذیرفتم که با تو زندگی کنم. خواهش می کنم به من بگو چرا توی لحظاتـــــــ دردآور من رو تنها گذاشتی؟

پاسخ داد:

من تو را دوستــــــ دارم و به تو گفتم که توی تمام سفر باهاتــــــ هستم، هرگز تو رو تنها نمیگذارم، حتی برای یه لحظه، حتی به مدتـــــــ یه چشم به هم زدن...

اون وقتــــــ ـها هم که یه رد پا روی شن ها دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم...

از خوابـــــــ پریدم، حالا دیگه همه چیز رو یه جور دیگه میبینم. همه جا یکی رو دارم که همراهم باشه. دیگه تنها نیستم...

خدایا دستم بگیر...

+ نوشته شده در  ساعت 11:15 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



بـــــاتو اما تـــــــــــــنها!!! آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی استــــــ. بالهای خیالم شکسته اند، پرواز مقدور نیستـــــــ. کاش آفتابـــــ محّبتـــــ با تنم آشتی می کرد، کاش دستـــــــ نوازشگر باد، اشکهایم را پاکــــــ می کرد و ای کاش غنچه های لبخند، در باغچه دلم باز می شد، کاش فرهنگــــــ لغتــــــ هم با واژه یتیم ماندگانِ عشق، قهر می کرد...

کـــــــــــاش گونه هایم درحسرتـــــــ دیدار تو نمی سوختـــــــ ...

پر از واژه ام... پر از حرفــــــ... آن گونه که فرشتگانِ کلام، از حمل این همه صداقتی که در لفافه های هزارتوی مهتابی ترین شعر دختران مشرق استـــــــ شانه خالی می کنند و زبان تعرض به دستـــــ توسل پیوند می دهند که: "عاشقا!! بیا تا دستـــــــ در دستـــــــ ـهم دهیم تا خانه ای از آجرـهای طلا ئی رنگ امید بسازیم و حصیری از گلهای آبی رنگــــــ محبتــــــ را بام آن کنیم. با گلهـای سرخ آن را تزئیین کرده و فرشی از عاطفه را میهمان این خانه کنیم و تصویری از لبخندمان را بر دیوار طلائی آن بیاویزیم."

غروبـــــــ ـهنگام با بوفــــــ نالهـ ـهایم، اشکــــــ ـهای تاریخی ام را در خرابه های غربت، انبار پستوی چشم کرده ام تا جام جام مژگانی که هرشبـــــــ بزم آرای غم های کهن آرمانهای شبانزادگیم می باشد سیاه مستــــــــ ترین لحظه ی مرگهای بی کسی را برایم به تصویر بکشد و در تابـــــــ وسیع آرزوهایم که نه شانه ای برای گریستن می یابد و نه دستی از سر مهر فشردن زهر بی تفاوتی ها رابچشد...

چه روزگار غریبی است...!! درخرابه های زلزله زده ی این شهر، سنگهای قبرها نیز از من می گریزند. دلم چون کوچه باغهای خشکیده می ماند، عاری از مهر گونه های خاطراتـــــــ سبز. گوئی قلبم در اسارتـــــــــ تنهائی زنجیر شده و در ذهنم آرزوها برای تحقق ناباورانه خمیازه می کشند. امید، شهابـــــــ سرد زود گذری استــــــــ و لبهایم فقط آهنگـــــ فراموشی می سراید...

+ نوشته شده در  ساعت 11:3 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیه که مجبوری آخرش رو با جدایی به پایان ببری. "اختیار" دااااری ولی اینجا فقط با جبر طرفی...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه نداشتن یهـ ـهمراه واقعیه که توی سخت ترین شرایط همدمتـــــــ باشه...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه به دستـــــ فراموشی سپردن قشنگـــــ ـترین احساس زندگیه، همش توی چند لحظه، همش با یکـــ حرفـــــ، "خداحافظ"... وداعی که همش بهش فکر میکردی ولی نمیدونستی که به این زودی میاد سراغتـــــــ. گاهی مواقع به نظر میاد که اصلا شروعی نداشته که بخواد تموم بشه، لااقل اگه اینجوری بهش فکر کنی واستـــــــ راحتـــــــ ـتره تحملش...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاشونه.

کاشکی نیاد اون روزی که در مورد یکی فکرایی بیکنی، بعدش افسوس فرصتی رو بیخوری که واسه فکر کردن به اون گذاشتی.

زندگی فقط فرصتیه واسه تعالی، واسه بودن، واسه شكوفا شدن...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:24 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



شبی مهتابی و روشن، شبی در گوشهـ ای تنهـا

که از غمـ ـهـا تهی بودم،

تو را با تیشه ی اندیشه ی شومم تراشیدم.

نشاندم برق صد الماس میان دیدگانتــــــــ

گرفتی روشنی؛ تابنده گشتی

تنتـــــــ را در میان چشمهـ ی مهتابـــــــ ـها شستم

تو را در معبد هستی خدا کردم

ولی این را نمی دانم، اگر روزی به تنگــــــ آرد غرورتـــــــ، دل یکتا پرستم را

تو را با تیشهـ ی سنگین قهرم افکنم بر خاکــــــ

که تا هر کس مرا بیند بگوید

او خدایش را به دستــــــــ خویش بشکسته!!

پس نشینم بر سر بشکسته با قهرم

که تا شاید صبح دیگر خدایم را از نو بنا سازم...

+ نوشته شده در  ساعت 1:15 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دارم از تو می نویسم

از همین راه دور تو را می پرستم، ای قبله امیدم، از راه دور بهتـــــــ عشق می ورزم تا دیگه فاصلهـ ـها رو احساس نکنی، از راه دور درد دل ـهام رو با تو می گم، تو رو در آغوش محبتـــــــ ـهام می فشارم،

آره، از همین راه دور هم میشه دستــــــــ ـهاتــــــــ رو توی دستام بذاری تا با هم قدم بزنیم...

می خوام به خوابـــــــــ عاشقی برم تا این رویاـها برام زنده بشه، خاطراتم رو همیشه توی ذهنم مرور می کنم و هیچوقتـــــــــ نمیذارم خاطره لحظه دیدارمون از ذهنم دور بشه، این فاصلهـ ـها رو با محبتــــــــ و عشق میشه از بین برد و کاری کرد که همیشه احساس کنیم در کنار هم هستیم...

و اینه برام یه خوابــــــــــ عاشقونه...

خوابــــــــ نگاه به چشمای تو، خوابـــــــــ با هم بودن،

و اینه یه فاصله عاشقونه...

عاشق باش چون این راه مقدس استـــــــــ، و پایان راه شیرین تر از گذشته

ای تنها بهانه برای زنده بودنم، نفس کشیدنم، ای امید و آرزوی من، دنیای من، ای تو فصل بهارم...

باور کنی یا نکنی...

دوستتـــــــــــــــ دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 6:5 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



توی رویاـهام دیدم که با خدا حرفـــــــ می زدم...

  • خدا از من پرسید: پس تو می خوای با من گفتگو کنی؟!
  • گفتم: اگه وقتـــــــــ دارید...
  • گفتــــــــ: من بی نهایتــــــــ وقتــــــــــ دارم...
  • پرسیدم: چیه انسان هاستــــــــ که شما رو سختـــــــــ متعجبــــــ میکنهـ؟!
  • خدا گفتــــــــ:

v   کودکی اون ـها... اینکه وقتی کوچیکــــــــــ هستن از کوچیکــــــــ بودنشون خسته می شن و عجله دارن که که بزرگـــــــــ بشن تا بقیه به چشم یه آدم بزرگـــــ نگاشون کنن، ولی بعد از یه مدتــــــ یادشون میفته که چه دورانیه کودکی و دوبارهـ آرزو می کنن که ای کاش کودکــــــــ بودن...

v   دنبال پول و ثروتــــــــ میرن و دوران جوانی و سلامتی شون رو از دستــــــ میدن، بعد کارشون به جایی میرسه که حاضرند همه دارایی و ثروتشون رو بدن که فقط سالم باشن...

v   همیشه با اضطرابــــــــ به آینده نگاه می کنن، همیشه "اگر و اما"، ولی نمی دونن که دارن "حال" رو از دستـــــــ می دن، زمانی که هیچ وقتـــــــ بر نمی گرده عقب و اولش یه تابلو گنده داره با این عنوان «یکطرفه»... این جوریاستـــــــ که نه توی "حال" زندگی میکنن نه در آینده...

به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...

+ نوشته شده در  ساعت 1:33 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت  دعا  کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید

با  حسرت  جدا کردم...

+ نوشته شده در  ساعت 0:5 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



صدای پایی از انتهای کوچه می آید

کسی آرام مرا می خواند...

بیا امشبــــــــ ستارهـ بچینیم

آسمان منتظر استـــــــــ،

دریا بی تابـــــــــ،

ابر سیاهی بر دلتــــــــ خیمه زده

می دانم...

بیا

تا از ستارهـ ـها برایتــــــــــ

فانوسی درستـــــــــ کنم دریایی

تا به حقیقتــــــــ زلال چشمهـ برسی

که آن وقتــــــــــ تو دریایی

و بی نیاز

ای مسافر!!

حرکتـــــــــ کن

راهـ دراز استــــــــ و پر پیچ و خم

و تو کوله باری ازعشق داری

همین  کافی استـــــــــ

که عشق مر کبـــــــ سفر استـــــــ

نه مقصد حرکت...

+ نوشته شده در  ساعت 10:25 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



به دنبال يكــــــ واژه تمام كوچه پس كوچه ـهای ذهنم را گشتم و موجهای بی تلاطم زندگی، قايق حصيری ام را اسير طوفان كرده بود

 و من ...... 

بي هدفـــــــــ..... 

و چه آسان گذشتی، ولی من هنوز در پيچ و تابــــــــ اين جاده ـها گرفتار شده ام؛

 چرا هيچ خيالی از این جاده ـها نمیگذرد...

و همچنان كوچه های قلبـــــــ من از نغمه خاليستــــــــ... اما... پس این صدای نغمه ای که به گوش می رسد از کیستـــــــــ؟!

می دانم که آشناستــــــــــ، گویا از اول می شناختم این صدا را !!

آری.. صدای توستـــــــــ که مرا می خوانی، مگر می توانم صدای تو را فراموش کنم !!

هنوز صدای دلنشینتـــــــــــ در گوشم هست... و گرمای دستانتـــــــــ در دستم...

در لحظه های دلتنگی، چشمهایم را می بندم و تو را تصور می کنم که در کنارم هستی...

و اینگونه در گذر تکـــــــ تکـــــــ ثانیه ـها، وجودم سرشار از حس توستــــــــــ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:48 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



افکارم رو گوشه ای از فضا میزارم، کنار اتاق یا روی قفسه ها، یا بالا سرم ... نمیدونم، ... نمیدونم افکارم به کدوم سو میره، به یه جایی معلق و بی نور که نمیدونم کجاستـــــــ اما همیشه به اونا دسترسی دارم، ... حتی روزایی رو که ...

اما یه چیزی هستــــــــ که فراموش کردم، مثل لحظه هایی که چیزی واسه خوردن میخواهم و نمیدونم چه میخواهم ، ... شاید اشتباه میکنم ، شاید همه چیز مرتبه و باید به زندگی روزمره ام ادامه بدم ، .. اما دلم میخواد برم داخل مغزم و به افکار مارپیچم خیره بشم، ... ، آزارم میدن و طردم میکنن و بازم منو جذبــــــــ میکنن، گاهی خیره میشم و بی حرکتــــــــ میمونم و تمام اندامم سستـــــــ میشن و هیچ حرکتی ندارم ، به سوی چپــــــــــ ، به سوی ... نمیدونم ، دقیقاً نمیدونم ، فقط میخوام بخوابم ، سرمو رو زمین بزارم و فکر کنم ، به شلوارهام که شستم و چروک چروکن ، به جورابام ، به کفشام که امروز افتادن تو گل ، وای ،  ... ، باید تمیزشون کنم ، ... فردا با یه نفر قرار دارم ، با  کی ؟ ..... ، با .. با ... ،یه صدایی می آید، اما من هنوز خوابیدم ، انگار یه نفر داره با گوش کوبـــــ میکوبه به دیوار،  ... ، چرا نمیتونم ذهنمو آروم کنم ؟ ،... شاید یه نفر سرش رو به زمین میکوبه و خشمگینه ، اما شاید یکی دیگه از شادی بالا و پایین میپره ، .... ، شاید  .. شاید...و دوباره این صحنه تکرار میشه ، ...، اما کاشکی مسواک میزدم و می خوابیم ، .. آخ ! ... پشه های اتاقم ذهنمو درگیرتر میکنن ، با این صدای ویز ویزشون،... ، اما... اصلاً چی دارم می گم؟ ... خودم هم نمی دونم ، ... کاشکی الان کنارم بودی و ، ... بودی که دستام رو بگیری تا از جام بلند شم ، .... مبینید، میدونم که الان شما هم سرگیجه گرفتید تو این مارپیچ ذهن من...

یکی نیستــــــــ بیاد این افکار منو از مخم بکشه بیرون، بابا پولش رو می دم....
 کاشکی الان کنارم بودی و منو از ذهنم نجاتـــــــــ می دادی ...

کاشکی ...

+ نوشته شده در  ساعت 0:39 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



می خوام یه شعر بزارم که خودم شاید چندین بار خوندمش... هرچند می دونم که طولانیه، اما حیفم اومد که رهاش کنم و برم... دوست دارم واسه یه بار هم که شده تحمل کنید بخونیدش...

شقایق گفتـــــــ :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیثـــــــ دیگری دارم؛

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگــــــ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوختــــــــ، تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تابــــــــ و خشکیده تنم در آتشی می سوختــــــــــ؛

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لبــــــــ می گفتــــــــ

شنیدم سختـــــــــ شیدا بود، نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یکــــــــ شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و  بسوزانند

شود  مرهم

برای دلبرش آندم  شـــفا یابد

چنانچه با خودش می گفتـــــــــ بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یکــــــــ دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و 

به ره افتاد

و او می رفت و من در دستــــــــ او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوختــــــــ

و دیگر داشتــــــــ در دستش تمام ریشه ام می سوختـــــــــــ

به لبــــــــ هایی که تاول داشتــــــــ گفت: "اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیستــــــــــ

به جانم هیچ تابی نیستـــــــــــ

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیستـــــــــــ

واز این گل که جایی نیستــــــــ"،

خودش هم تشنه بود اما !!

نمی فهمید حالش را چنان می رفتــــــــــ و

من در دستــــــــــ او بودم

و حالا من تمام هستــــــــ او بودم

دلم می سوختــــــــــ اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب؛ نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشتـــــــــ در دستش تمام جان من می سوختـــــــــــــ

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه –

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشتـــــــــ

نشستـــــــــــ و سینه را با سنگـــــــــ خارایی

زهم بشکافتـــــــــ

زهم بشکافتــــــــــ

اما ! آه

صدای قلبــــــــ او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و آسمان را پشتـــــــــ و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

به جای آبـــــــــــ، خونش را

به من می داد و بر لبــــــــــ های او فریاد:

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگـــــــــ و زیبایی

« نام من شقایق شد »

+ نوشته شده در  ساعت 9:44 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



+ نوشته شده در  ساعت 9:35 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دیشبـــــــ خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود كه یه دفعه از خوابــــــــــ پریدم. از رختخوابــــــــــ بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریفـــــــــ می برند

تو مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كفــــــــ زمین كه نشستیم شروع میشه و تا چشم كار میكنه، تا جایی كه همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میكنه:

خبـــــــــ احمد آقا ، صغرا خانم!

 "خیلی زحمتـــــــــ دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم."

 با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حسابـــــــــ كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:

«خداحافظ»

صاحبــــــــ خونه بدبختــــــــ، پس از كلی پذیرایی و دولا و راستــــــــ شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جوابـــــــــ خداحافظیه اونا رو بده:

 "خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشتــــــــ، خداحافظ ، خداحافظ..."

 حالا اومدن دم در:

 " ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شبــــــ تشریفـــــــ بیارین.

 "خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ..."

 توی این دستـــــــــ اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه كه دیه واویلاستـــــــــ. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگـــــــ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدتــــــــ صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.

حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دستــــــــ تكون می دن:

"خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ  "

راننده هم برای عرض ارادتــــــــــ اون موقع شبـــــــ 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زنه.

 حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:

"خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ..."

 آخه یكی نیستــــــــ بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعتــــــــــ 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشبـــــــــ مهمون بوده زنگــــــــ می زنه به صغرا خانم و می گه:

"صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشبــــــــ؛ والله زنگ زدم بگم دیشبــــــــ این بچه ها حواسم را پرتـــــــــ كردن یادم رفتــــــــ ازتــــــــــ خداحافظی كنم.!!!

+ نوشته شده در  ساعت 11:57 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



پرسيد: به خاطر کی زنده هستی؟

با اينکه دوستــــــــ داشتم با تمام وجود داد بزنم

به خاطر تو

بهش گفتم: به خاطر هيچکس ...

پرسيد: پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اينکه دلم داد مي کشيد

به خاطر تو

با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطر هيچکس  ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالی که اشکـــــــــ تو چشماش جمع شده بود گفتــــــــ:

به خاطرکسی که به خاطرهيچ زندستـــــــــ...

+ نوشته شده در  ساعت 8:53 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



گفتــــــــ : کسی دوستم نداره. می دونی که چه قدر سخته، این که کسی دوستــــــــ نداشته باشه؟

تو واسه دوستـــــــ داشتن بود که جهان رو ساختی. حتی تو هم بدون دوستـــــــ داشتن …

خدا هیچ نگفتـــــــــ.

گفتــــــــــ : به پاهام نگاه کن ! ببین چقدر چندش آوره. چشمها رو آزار می دم . دنیا را کثیفــــــــ می کنم . آدماتـــــــــ از من می ترسند . منو می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم منه .

خدا هیچ نگفتــــــــ .

گفتــــــــ : این دنیا فقط مال قشنگاستـــــــــ . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدکــــــــ ها . مال من نیستــــــــــــ .

خدا گفتــــــــــ : چرا ، مال تو هم هستـــــــــ .

خدا گفتـــــــــ : دوستــــــــ داشتن یه گل ، دوستــــــــ داشتن یه پروانه یا قاصدکـــــــ کار چندانی نیستــــــــ . اما دوستــــــــ داشتن " تو " کار دشواریه و من تو رو دوستــــــــ دارم .

دوستــــــــ داشتن ، کاریستــــــــ آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .

ببخش ، کسی رو که تو رو دوستـــــــ نداره ، چون که هنوز مومن نیستـــــــ ، چون که هنوز دوستــــــــ داشتن رو نیاموخته ، او ابتدای راهِ .

مومن همه رو دوستــــــــ داره . چون که همه از منه و من زیبام ، چشمای مومن جز زیبایی نمی بینه. زشتی در چشم هاستــــــــــ . در این دایره ، هر چی هستــــــــ ، نیکوستـــــــــ .

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .

 شیطان مسئول فاصله هاستــــــــــ .

حالا قشنگــــــــ کوچکم ! نزدیکـــــــ تر بیا و غمگین نباش ...

قشنگـــــــــ کوچکـــــــ نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباستـــــــــ .

بال هایتــــــــــ را کجا گذاشتی ؟

+ نوشته شده در  ساعت 4:58 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




دخترکــــــ خنده کنان گفتـــــــ که چیستـــــــــ
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشتـــــــــ مرا
این چنین تنگـــــــ گرفته استــــــــ به بر


راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی استـــــــــ
مرد حیران شد و گفتــــــــ
حلقه خوشبختی استـــــــ حلقه زندگی استـــــــ

همه گفتند : مبارکــــــــ باشد
دخترکـــــــ گفتـــــــ : دریغا که مرا
باز در معنی آن شکـــــــ باشد
سالها رفتــــــــ و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی استـــــــــ
حلقه بردگی و بندگی استــــــــ

+ نوشته شده در  ساعت 11:31 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.


استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!
+ نوشته شده در  ساعت 1:16 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



وقتي