| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... sar0be0hava@yaHo0.Com
|
پسر به دختر گفتــــ: اگه یه روزی به قلبــــ احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمتـــــ كنم.
دختر لبخندی زد و گفتـــــ : ممنونم...
تا اینكه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوبـــــ نبود... نیاز فوری به قلبـــــ داشتـــــ... از پسر خبری نبود...
دختر با خودش میگفتــــــ: میدونی كه من هیچوقتــــــ نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی... ولی این بود اون حرفاتــــــ... حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگهـ هیچوقتـــــ زندهـ نباشم... آروم گریستـــــ و دیگه چیزی نفهمید…
چشماش رو که باز كرد دكتر بالای سرش بود. گفتـــــ چه اتفاقی افتادهـ؟! دكتر گفتـــــ نگران نباش، پیوند قلبتون با موفقیتــــــ انجام شده. شما باید استراحت كنید... درضمن این نامهـ برای شماستــــــ...!
دختر نامه رو برداشتـــــ. اثری از اسم روی پاكتـــــــ دیده نمیشد. بازش كرد... درون اون نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلبـــــ تو زنده ام. از دستم ناراحتـــــ نباش كه بهتـــــ سر نزدم چون میدونستم اگهـ بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهتــــ بدم... پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم... امیدوارم عملتـــــ موفقیتــــــ آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایتــــــــ....)
دختر نمیتونستـــــ باور كنه... اون این كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر دادهـ بود...
آروم اسم پسر رو صدا كرد و قطرهـ ـهای اشكـــــ رو صورتش جاری شد... و به خودش گفتـــــ:
چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…

« ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود »
در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود
عطر گل با نفس باد رود
چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود
ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ
آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود
ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما
چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود
بهترین حادثه یعنی اینکه
عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود
زخمه ای چند بر این تار زدم
تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود
* سهراب

عشق؛ نشسته کنار خیابون...
کلاهی رو سرش کشیده
و داره گدایی می کنه...
مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...
زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن سوتــــ می زنه
و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،
توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه قایم شده...
و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان مردابـــــ تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشون
شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...