| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی های دلم را که نشان از سحر است را به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندد و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندد را به تو خواهم بخشید...
اگر از زمزمه ها ٫ اگر از حرف کسان٫اگر از تنگی چشم دگران می ترسی
من تو را در تن خود با همه هستی خود و به هر ذره ذرات وجودم
که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه پوچی باشدمن تو را ای همه خوبان
تا دم مرگ نخواهم بخشید

دخترک تنها نبود.
خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود.
احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست.
دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد:
ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه...
دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند.