تبليغاتX
من وبلاگم...!!
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com

خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم...

این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی...

امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول...

ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه... خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم.

بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: " روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری")

پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم روی Enter.

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:54 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



خیلی سخته که آدم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده... آرزوهایی که سالـ ـها به اون ها فکر می کنه و خیلی وقتـــــ ـها باهاشون زندگی می کنه...

مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه!!! اصلا آرزو چیه؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟؟

آرزوی من یه هدفــــــ بود، یه حقیقتــــــ تلخ... آرزویی که باهاش زندگی کردم، بهش فکر کردم، کنارم بود… ولی من بهش آرزو نمی گفتم، چون می دونستم اگه آرزوی خودم بدونمش بهش نمی رسم… آخه می خواستم بهش برسم، یه حقیقتــــــ بود واسه من، زندگیم… ولی…

ولی مجبور شدم بزارمش داخل کلکسیون آرزوـهام. اما بازم فکر کردم... دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم: (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم، پس بازم آرزوی من داشتـــــــ برام یه خاطره میشد....

اما هنوز جلوی چشمام بود، مثل یه شبه، مثل یه سایه کنارم بود. صدای زمزمه هاش، صدای قدمـ ـهاش همیشه... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یادآور خوبی و بدی زمونه؟؟!! این هم نمی تونستـــــــ واسهـ من خاطره باشه...

دنبال کلمه ای دیگه نگشتم. هر کلمه ای که می خواستم انتخابـــــــ کنم یه جورایی از من فرار میکرد. دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو... 

من جوانی هستم بی آرزو

لحظهـ ـهایم لحظهـ ـی باد خزون

کنج تنهایی خود کز می کنم

روی برگـــــــــ می نویسم با قلم

آرزویی نیستــــــــ در این دلم...

+ نوشته شده در  ساعت 1:42 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis