| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

امشبـــــ حتی قلمم با من نیستــــــ، می آید و نمی آید...
باز مثل هر وقتـــــ دیگه، در میان خطوط دنبال کلماتی می گردم که مفهوم غریبی رو می رساند، میان حرفـــــ ـهای ناگفتهـ...
گمنام و بی صدا...
میان کوچهـ ـهای تودرتوی تفکراتـــــ بیهودهـ...
از حسی غریبـــــ حرفــــ میزنم که نمی دانم چیستــــ ولی هر لحظه با من استـــــ...
این قلم مدتــــ ـهاستــــ که عادتــــــ به نقاشی تاریکی دارد، شاید که رنگـــ شبـــــ را دوستـــــ دارد، شاید در سیاهی به چیزی رسیده استـــــ که من نمی دانم، شاید بتوان در سیاهی و تاریکی این روزها نوری را پیدا کرد که تنها می درخشد و من را بسوی خود می کشد...
شاید...
******
می دونی؟ دلتنگم!
بازم طبق عادتــــــ این دل پریشونم گرفتهـ...

آرام، تنـــــــــها، ساکتــــــــــ...
خاموش در تاریکی...
می شنوم صدایی در دور...
در جایی که نمی دانم کجاستـــــــ، صدایی شبیهـ تکهـ ـهای ذهن آشفتهـ ام...
تکهـ ـهایی که هر یکـــــ به سویی گریخته شده و من تنها به دنبال جمع کردن آنها هستم، برای چیدن قطعه ای که سالـها گمشده...
گمشده ای که آرزوی یافتنش نامی برایم رقم زده به نام زندگی...
آرام، تنــها، ساکتـــــ...
راهی در راهـ استــــــ، راهی که سرابش مرا را سیرابـــــــ می کند، راهی دور به فاصلهـ مجهول تا معلوم، و من در این راه، این راه خاموش؛ در تاریکی آهستهـ قدم بر می دارم...
می روم تا گمشده ای را یابم...
گمشده ای که آرزوی یافتنش...
شاید روزی او را در یابم...

ذهنم در میان زمان محو می شود، به یکباره به روزهای پیش از این می رسم. این صدا در ذهنم، قلبم و گوشم می پیچد: "بر می گردم..."
مگر یادتـــــ نیستــــــ؟ خودت گفتی؛ بعد آرام زیر گوشم نجوا کردی: "سعی کن آنچه را که مقدر استــــــ، آرام تحمل کنی..."
و من به تقدیر فکر کردم، به سرنوشتی که هیچ گاه به آن اعتقاد نداشتم.
دیوانگی محض استـــــــ. خدای من: دل بستن و انتظار...
قلبم میان تاریکیـ ـها می لغزد و باز سویی دیگر...
به امروز فکر می کنم، به نجوایی که آرام به خود می گوید: "سعی کن آنچه را که مقدر است آرام تحمل کنی..."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوباره دچار یه نوع سردرگمی شدم. نمی دونم اسمش چیه، ولی هر چی هستـــــــ زیاد به این مرض مبتلا می شم. از سبکــــــ نوشتنم بدم می آد، می گن مزخرف و تکراری می نویسی...
نمی دونم چی کار کنم، اصلا من استعداد دارم؟!
شاید که این فاصلهـ ... ـها ...

زاهد خلوتـــــــ نشین چنین می اندیشد :
(( نزد من همیشهـ تک یعنی بسیار، همیشهـ یکــ در یکــ سر انجام میشود دو ! ))
را چگونه تابــــــ می توان آورد ؟
برای زاهد خلوتــــــ نشین دوستـــــــ همیشه سوم کس استــــــ و سوم کس آن کمربند
نجاتی استــــــ که نمی گذارد گفتـــــ و گوی آن دو دیگر به ژرفنا فرو رود .