تبليغاتX
من وبلاگم...!!
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com

مگه چه عیبی داره آدم حتی وقتی بزرگــــــ ـهم میشه الکـــــ دولکــــ بازی کنه؛ گرگم به هوا، قایم موشکـــــــ، نون ببر کبابـــــــ بیار، اتل متل و...؟!!

جدا، مگه چه عیبی داره؟ مگه چه عیبی داره که واسه چیدن یه دونه تمشکـــــــ رسیده که لابلای شاخهـ ـهای به هم تنیده جا خوش کرده، اون همه تیغ رو تحمل کنی؟!! چی می شه اگه من و تو، توی یه روز زرد پاییزی بادباکـــــ ـهای رنگین درستـــــ کنیم و بادبادکــــــ بازی کنیم و کودکانه به رقص های خالی از گناهشون نگاه کنیم؟؟

چقدر دلم تنگــــ شده واسه اون روزا... واسه اون روزای سرشار از خلوص و احساس و عاطفه... واسه شیطونی کردنــ ـها، سنگـــــ توی سر هم زدن ها، یه رنگی ها، قول دادن های قشنگـــــ بچگی: "قول، قول، قولِ علی..."

استاد چه زیبا گفتــــــ :" انسانی که اگر یادهای تلخ و شیرین را از کودکی در قلبــــــ و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعا باید کودکانه به زندگی نگاه کند شقی و بی ترحم خواهد شد..."

چقدر دلم تنگهـ واسه دستای کودکی تو که به من می سپردی و زلفــــ عروسکهامون رو نوازش می کردیم...

چقدر دلم تنگهــــ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:38 AM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



امروز شاید تعداد بچهـ ـها کم بود، ولی باور کنید این بار از هر دفعه بیشتر حال داد.

هر دفعه یه چیزای جدیدی می بینم، یه حرفای جدیدی می شنوم، با آدمای جدیدی آشنا می شم که همین چیزاستـــــــ منو میسازه؛ بهم انرژی میده تا بقیه هفته رو شارج باشم. آدمایی رو میبینم که پدر و مادر دارن؛ ولی ندارن. خواهر و برادر دارن؛ ولی ندارن. تازه فکـــــ و فامیلم دارن؛ ولی ندارن. دار و ندارشون فقط دوستایی هستن که هفتگی یا ماهی یا شایدم سالی یه بار بهشون سر میزنن، ولی یه کم که دقتـــــ کنی میبینی یه چیزی تو همشون مشترکه. اونا همشون خدا رو دارن که همین براشون کافیه، اونا اصلا نیازی به من و تو ندارن. من و توئیم که به اونا نیاز داریم. وقتی پای حرفاشون میشینی می بینی با ماها هیچ فرقی ندارن، فقط یه کم دنیاشون کوچیکــــــ شده همین، ولی تو همین دنیای کوچیکــــــ دلای بزرگیه...

سرتون رو درد نیارم؛ اونام تنهایی دارن، عشق دارن، تازه بعضیاشون عشق بازی رو هم بلدن، اگه یه ذره بخوای دقیق تر بهشون نگاه کنی میبینی که بعضیاشون عاشقن.

بین پرانتز اینو رو هم بگم __یه بار یکیشون بد جوری تو لکـــــ بود. با یکی از بچه ها بهش گفتیم: "فلانی چرا اینقدر تو لکی"، چیزی نگفتـــــ. در اومدیم گفتیم: "نکنه عاشقی؟!!". طفلی تا آخرش که با ما بود هی میگفتـــــــ شما از کجا فهمیدید. آخرشم عکس عشقشو یواشکی بهمون نشون داد. خداییش یه لحظه بهش حسودی کردم. ( شوخی کردم )__.

داشتم میگفتم. دنیای کوچیکـــــ و قشنگی دارن، ولی بعید می دونم کسی آرزوی دنیاشون و داشته باشه. یکی از بچه ها حرفــــــ قشنگی زد: "یادمون نره که  زیبائی و سلامتی ما همیشگی نیستــــــ و به یک چشم به هم زدن امکان از بین رفتن همه چیز هستـــــــ."

من دیگه برم که اگه بخوام گزارش از دنیای کوچیکـــــــ و جیقیلی اونا بنویسم، هوارتا صفحه میشه. همینشم هیچ کس حوصله خوندنشو نداره...

+ نوشته شده در  ساعت 0:54 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دیشبـــــ رویایی داشتم...

خوابــــــ دیدم روی شن ـها راه میرم، کنار خود خدا، روی پردهـ ـی شبـــــ تموم روزهای زندگیم رو مثل فیلمی می دیدم. روز به روز از زندگی گذشته ام رو نگاه می کردم...

دو تا رد پا روی پرده ظاهر شد، یکی مال من بود و یکی مال خداوند...

راهـ ـهنوز ادامه داشتــــــ تاتمام روزهای همراهی خاتمه پیدا کرد. ایستادم و به عقبـــــ نگاه کردم. بعضی جاها فقط یه ردپا وجود داشتــــــ، اتفاقا اون جاها سختـــــ ـترین روزهای زندگیم بود، روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...

پرسیدم:

خدایاا! تو به من گفتی که توی تموم ایام زندگیم با من خواهی بود و منم پذیرفتم که با تو زندگی کنم. خواهش می کنم به من بگو چرا توی لحظاتـــــــ دردآور من رو تنها گذاشتی؟

پاسخ داد:

من تو را دوستــــــ دارم و به تو گفتم که توی تمام سفر باهاتــــــ هستم، هرگز تو رو تنها نمیگذارم، حتی برای یه لحظه، حتی به مدتـــــــ یه چشم به هم زدن...

اون وقتــــــ ـها هم که یه رد پا روی شن ها دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم...

از خوابـــــــ پریدم، حالا دیگه همه چیز رو یه جور دیگه میبینم. همه جا یکی رو دارم که همراهم باشه. دیگه تنها نیستم...

خدایا دستم بگیر...

+ نوشته شده در  ساعت 11:15 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



!!!Error

دیگه حتی فراموشی هم کمکی نمی کرد، تازه اول نمک پاشیدنِ خود فراموشی روی زخمش بود. اول فکر می کرد که با فراموش کردن خیلی چیزا  می تونه ذهن خودش رو یه پاکسازیه کلی بکنه و از تموم خاطرات تقریباً سیاه که کمی هم سفیدی خاطرات کوتاه خوش درونشون جا داشت، رنگی خاکستری بسازه و به در و دیوار اتاق بایگانی سالیانه ذهنش بزنه تا توی چند سال آینده خاکی بر در و دیوار این اتاق بنشینه که بیشتر به فراموش کردن حتی جای این اتاق درون ذهن کمک کنه. ولی تموم این کارا اشتباه بود، اشتباهی عمیق که در درون وجودش رخنه کرده بود. اشتباه در ذهن، که از روزی که یادش میاد، همیشه حافظه، همسایه دیوار به دیوارش بود و پیدا کردن خاطراتش رو به کمک اون یاد گرفته بود...

و حالا حتی اگه خانه اش رو هم توی مغزش تغییر بده هیچ فرقی نمی کنه، چون به  همسایه ای عادت کرده که فقط با گذشته زندگی می کنه و بعد از مدت طولانی کمال همنشینی در او اثر کرده و نمی تونه این عادت خودش رو که استفاده از گذشته، در لحظه لحظه ی زندگیش بوده رو ترک کنه، که ترک عادت موجب مرض است، تازه اون هم برای ذهن که تمام فکرهایی که از اون بیرون میاد، یه حس تنهایی درونش هست که مجبور بود واسه پُر کردن جای خالی این تنهایی ها به گذشته ی هر فکر بر گرده...

و بالاخره میرسه به یک کلمه==>  Eroor  !!!

+ نوشته شده در  ساعت 1:26 PM  توسط   | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



بـــــاتو اما تـــــــــــــنها!!! آسمان دلم ابری و چشمانم بارانی استــــــ. بالهای خیالم شکسته اند، پرواز مقدور نیستـــــــ. کاش آفتابـــــ محّبتـــــ با تنم آشتی می کرد، کاش دستـــــــ نوازشگر باد، اشکهایم را پاکــــــ می کرد و ای کاش غنچه های لبخند، در باغچه دلم باز می شد، کاش فرهنگــــــ لغتــــــ هم با واژه یتیم ماندگانِ عشق، قهر می کرد...

کـــــــــــاش گونه هایم درحسرتـــــــ دیدار تو نمی سوختـــــــ ...

پر از واژه ام... پر از حرفــــــ... آن گونه که فرشتگانِ کلام، از حمل این همه صداقتی که در لفافه های هزارتوی مهتابی ترین شعر دختران مشرق استـــــــ شانه خالی می کنند و زبان تعرض به دستـــــ توسل پیوند می دهند که: "عاشقا!! بیا تا دستـــــــ در دستـــــــ ـهم دهیم تا خانه ای از آجرـهای طلا ئی رنگ امید بسازیم و حصیری از گلهای آبی رنگــــــ محبتــــــ را بام آن کنیم. با گلهـای سرخ آن را تزئیین کرده و فرشی از عاطفه را میهمان این خانه کنیم و تصویری از لبخندمان را بر دیوار طلائی آن بیاویزیم."

غروبـــــــ ـهنگام با بوفــــــ نالهـ ـهایم، اشکــــــ ـهای تاریخی ام را در خرابه های غربت، انبار پستوی چشم کرده ام تا جام جام مژگانی که هرشبـــــــ بزم آرای غم های کهن آرمانهای شبانزادگیم می باشد سیاه مستــــــــ ترین لحظه ی مرگهای بی کسی را برایم به تصویر بکشد و در تابـــــــ وسیع آرزوهایم که نه شانه ای برای گریستن می یابد و نه دستی از سر مهر فشردن زهر بی تفاوتی ها رابچشد...

چه روزگار غریبی است...!! درخرابه های زلزله زده ی این شهر، سنگهای قبرها نیز از من می گریزند. دلم چون کوچه باغهای خشکیده می ماند، عاری از مهر گونه های خاطراتـــــــ سبز. گوئی قلبم در اسارتـــــــــ تنهائی زنجیر شده و در ذهنم آرزوها برای تحقق ناباورانه خمیازه می کشند. امید، شهابـــــــ سرد زود گذری استــــــــ و لبهایم فقط آهنگـــــ فراموشی می سراید...

+ نوشته شده در  ساعت 11:3 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگیه که مجبوری آخرش رو با جدایی به پایان ببری. "اختیار" دااااری ولی اینجا فقط با جبر طرفی...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه نداشتن یهـ ـهمراه واقعیه که توی سخت ترین شرایط همدمتـــــــ باشه...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه به دستـــــ فراموشی سپردن قشنگـــــ ـترین احساس زندگیه، همش توی چند لحظه، همش با یکـــ حرفـــــ، "خداحافظ"... وداعی که همش بهش فکر میکردی ولی نمیدونستی که به این زودی میاد سراغتـــــــ. گاهی مواقع به نظر میاد که اصلا شروعی نداشته که بخواد تموم بشه، لااقل اگه اینجوری بهش فکر کنی واستـــــــ راحتـــــــ ـتره تحملش...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاشونه.

کاشکی نیاد اون روزی که در مورد یکی فکرایی بیکنی، بعدش افسوس فرصتی رو بیخوری که واسه فکر کردن به اون گذاشتی.

زندگی فقط فرصتیه واسه تعالی، واسه بودن، واسه شكوفا شدن...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیستـــــ ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:24 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis