| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

به جزیره ی دور و بی نشانم پا نهادی
خوش بودم كه در میان امواج بیرحم
روبه فراموشی سپرده نخواهم شد
حال با رفتنت ،
جزیره،
هر روز
آرزویش غرق شدن در میان موجهای سرسخت دریاست!
دیگر
بی تو
آن جزیره
یارای مبارزه با اموج سهمگین را ندارد.

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان باهم قدم زدیم، قسم بخورند
تا تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی...
انگار که صدای پرغصه نگاهم را نمی شنوی
می دانم آن غرور پنهان همیشگی است که نمی گذارد که بگویی دلتنگم هستی
به همان شب بارانی که باران چشمانم امان نداد قسم می خورم
که حتی شاپرکها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی
پس بگو
بگو که دوستم داری
حتی برای یک بار...