| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... sar0be0hava@yaHo0.Com
|

نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
همه را می شنوم,می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی,
تک وتنهابه تو می اندیشم!
همه وقت,
همه جا,
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
توبدان این را
تنها تو بدان
تو بیا,
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو, به جای همه ی گل ها بخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!

به دنبال يكــــــ واژه تمام كوچه پس كوچه ـهای ذهنم را گشتم و موجهای بی تلاطم زندگی، قايق حصيری ام را اسير طوفان كرده بود
و من ......
بي هدفـــــــــ.....
و چه آسان گذشتی، ولی من هنوز در پيچ و تابــــــــ اين جاده ـها گرفتار شده ام؛
چرا هيچ خيالی از این جاده ـها نمیگذرد...
و همچنان كوچه های قلبـــــــ من از نغمه خاليستــــــــ... اما... پس این صدای نغمه ای که به گوش می رسد از کیستـــــــــ؟!
می دانم که آشناستــــــــــ، گویا از اول می شناختم این صدا را !!
آری.. صدای توستـــــــــ که مرا می خوانی، مگر می توانم صدای تو را فراموش کنم !!
هنوز صدای دلنشینتـــــــــــ در گوشم هست... و گرمای دستانتـــــــــ در دستم...
در لحظه های دلتنگی، چشمهایم را می بندم و تو را تصور می کنم که در کنارم هستی...
و اینگونه در گذر تکـــــــ تکـــــــ ثانیه ـها، وجودم سرشار از حس توستــــــــــ...

وقتی کودکی مشقای سیاه و سفیدم رو به تو نشون می ده که هر سطرش فقط با تو بودن رو تجربه کرده،
من در حسرت کسایی می مونم که دفتر زندگیشون رو مداد های قرمز و آبی پر کرده ولی نمی دونم چرا قلم قادر به نوشتن با مداد رنگی های کودکی ام نیست
شاید قبل از اونکه شروع به نوشتن کنه ..... باران، کلماتم رو شسته باشه...
کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برام لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا رو داشتم. صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب بیدار می شدم.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد منو بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهام رو بغل می گرفتم و
هر جوری که دوست دارم با اونا بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ، تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همیشه تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یه بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم...
ولی اما ...
ولی اما ای کاش...

افکارم رو گوشه ای از فضا میزارم، کنار اتاق یا روی قفسه ها، یا بالا سرم ... نمیدونم، ... نمیدونم افکارم به کدوم سو میره، به یه جایی معلق و بی نور که نمیدونم کجاستـــــــ اما همیشه به اونا دسترسی دارم، ... حتی روزایی رو که ...
اما یه چیزی هستــــــــ که فراموش کردم، مثل لحظه هایی که چیزی واسه خوردن میخواهم و نمیدونم چه میخواهم ، ... شاید اشتباه میکنم ، شاید همه چیز مرتبه و باید به زندگی روزمره ام ادامه بدم ، .. اما دلم میخواد برم داخل مغزم و به افکار مارپیچم خیره بشم، ... ، آزارم میدن و طردم میکنن و بازم منو جذبــــــــ میکنن، گاهی خیره میشم و بی حرکتــــــــ میمونم و تمام اندامم سستـــــــ میشن و هیچ حرکتی ندارم ، به سوی چپــــــــــ ، به سوی ... نمیدونم ، دقیقاً نمیدونم ، فقط میخوام بخوابم ، سرمو رو زمین بزارم و فکر کنم ، به شلوارهام که شستم و چروک چروکن ، به جورابام ، به کفشام که امروز افتادن تو گل ، وای ، ... ، باید تمیزشون کنم ، ... فردا با یه نفر قرار دارم ، با کی ؟ ..... ، با .. با ... ،یه صدایی می آید، اما من هنوز خوابیدم ، انگار یه نفر داره با گوش کوبـــــ میکوبه به دیوار، ... ، چرا نمیتونم ذهنمو آروم کنم ؟ ،... شاید یه نفر سرش رو به زمین میکوبه و خشمگینه ، اما شاید یکی دیگه از شادی بالا و پایین میپره ، .... ، شاید .. شاید...و دوباره این صحنه تکرار میشه ، ...، اما کاشکی مسواک میزدم و می خوابیم ، .. آخ ! ... پشه های اتاقم ذهنمو درگیرتر میکنن ، با این صدای ویز ویزشون،... ، اما... اصلاً چی دارم می گم؟ ... خودم هم نمی دونم ، ... کاشکی الان کنارم بودی و ، ... بودی که دستام رو بگیری تا از جام بلند شم ، .... مبینید، میدونم که الان شما هم سرگیجه گرفتید تو این مارپیچ ذهن من...
یکی نیستــــــــ بیاد این افکار منو از مخم بکشه بیرون، بابا پولش رو می دم....
کاشکی الان کنارم بودی و منو از ذهنم نجاتـــــــــ می دادی ...
کاشکی ...

تا حالا به این فکر کردی که چقدر وقتی باهم هستیمــ خوبه؟
آرهـ عزیزمــ، ـهمه به این ختمــ میشهـ که بودن کنار هم رو دوستــــــ داریم و از این بابتـــــــ خوشحالیمــ ...
بعد از این مدتـــــــ بازم واسمــ اونقدر تازهـ و نو هستی که انگار تازهـ باهاتـــــــ آشنا شدم. همه میگن با گذشتــــــــ زمان همه چی واسهـ آدمــ عادی میشه و یکنواختـــــــ، ولی من و تو برای همــ هیچ وقتـــــــ، هیچ وقتـــــــ این طوری نبودیمــ و نخواهیمــ بود...
هرچی بیشتر باهم بودیمــ و بیشتر همدیگه رو شناختیم، بیشتر همدیگه رو دوستـــــ داشتیمــ. حتی خیلی وقتا براتـــــــ می گفتمــ که " مگه دوستی بیشتر از این همــ میشه؟! "
اما بعد یه مدتــــــــ دیدم، آرهـ، میشه...
میدونی؟! یاد اون جمله دکتر شریعتی می افتم که گفتـــــــ: " دوستــــــــ داشتن از عشق برتر استــــــــ. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوستــــــــ داشتن نوتر... "
می خوام یه شعر بزارم که خودم شاید چندین بار خوندمش... هرچند می دونم که طولانیه، اما حیفم اومد که رهاش کنم و برم... دوست دارم واسه یه بار هم که شده تحمل کنید بخونیدش...

شقایق گفتـــــــ :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیثـــــــ دیگری دارم؛
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگــــــ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوختــــــــ، تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تابــــــــ و خشکیده تنم در آتشی می سوختــــــــــ؛
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لبــــــــ می گفتــــــــ
شنیدم سختـــــــــ شیدا بود، نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یکــــــــ شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شـــفا یابد

چنانچه با خودش می گفتـــــــــ بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یکــــــــ دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دستــــــــ او بودم
و او هر لحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوختــــــــ
و دیگر داشتــــــــ در دستش تمام ریشه ام می سوختـــــــــــ
به لبــــــــ هایی که تاول داشتــــــــ گفت: "اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیستــــــــــ
به جانم هیچ تابی نیستـــــــــــ
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیستـــــــــــ
واز این گل که جایی نیستــــــــ"،

خودش هم تشنه بود اما !!
نمی فهمید حالش را چنان می رفتــــــــــ و
من در دستــــــــــ او بودم
و حالا من تمام هستــــــــ او بودم
دلم می سوختــــــــــ اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب؛ نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشتـــــــــ در دستش تمام جان من می سوختـــــــــــــ
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه –
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشتـــــــــ
نشستـــــــــــ و سینه را با سنگـــــــــ خارایی
زهم بشکافتـــــــــ
زهم بشکافتــــــــــ
اما ! آه
صدای قلبــــــــ او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و آسمان را پشتـــــــــ و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟
به جای آبـــــــــــ، خونش را
به من می داد و بر لبــــــــــ های او فریاد:
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگـــــــــ و زیبایی
« نام من شقایق شد »




مثل سنگی در میان دستهای رود
می خورم سیلی پیاپی ، همچو زنبق های خون آلود
در میان مشتهای محکم و بی رحم
چشمهایم باز و قلبم از امیدی گرم
تا که روزی موجهای شرم
برکند من را از این تاریک بستر
با خودش همراه سازد قطعه سنگی را
تا کنار ساحل آرام، تا کنار سنگهای دیگر ساحل
تا کنار او ...


دیشبـــــــ خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود كه یه دفعه از خوابــــــــــ پریدم. از رختخوابــــــــــ بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریفـــــــــ می برند.
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كفــــــــ زمین كه نشستیم شروع میشه و تا چشم كار میكنه، تا جایی كه همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میكنه:
خبـــــــــ احمد آقا ، صغرا خانم!
"خیلی زحمتـــــــــ دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم."
با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حسابـــــــــ كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:
«خداحافظ»
صاحبــــــــ خونه بدبختــــــــ، پس از كلی پذیرایی و دولا و راستــــــــ شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جوابـــــــــ خداحافظیه اونا رو بده:
"خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشتــــــــ، خداحافظ ، خداحافظ..."
حالا اومدن دم در:
" ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شبــــــ تشریفـــــــ بیارین.
"خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ..."
توی این دستـــــــــ اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه كه دیه واویلاستـــــــــ. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگـــــــ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدتــــــــ صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دستــــــــ تكون می دن:
"خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ "
راننده هم برای عرض ارادتــــــــــ اون موقع شبـــــــ 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
"خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ..."
آخه یكی نیستــــــــ بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟
تازه فردا ساعتــــــــــ 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشبـــــــــ مهمون بوده زنگــــــــ می زنه به صغرا خانم و می گه:
"صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشبــــــــ؛ والله زنگ زدم بگم دیشبــــــــ این بچه ها حواسم را پرتـــــــــ كردن یادم رفتــــــــ ازتــــــــــ خداحافظی كنم.!!!
پرسيد: به خاطر کی زنده هستی؟
با اينکه دوستــــــــ داشتم با تمام وجود داد بزنم
به خاطر تو
بهش گفتم: به خاطر هيچکس ...
پرسيد: پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو
با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطر هيچکس ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالی که اشکـــــــــ تو چشماش جمع شده بود گفتــــــــ:
به خاطرکسی که به خاطرهيچ زندستـــــــــ...
بيا امشب به من محرم شو ای اشک
بیا امشب تو هم با غم شو ای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مرا همدم شو ای اشک
من آن گلبوته خشک کویرم
بيا بر روی من شبنم شو ای اشک
رها کن ميل ماندن در دو چشمم
تو جاری بر رخ زردم شو ای اشک

بيا آرام من، در بيقراری
تسلی بخش من، هر دم شو ای اشک
بیا بغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شو ای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شو ای اشک
دلم از درد هجران نالد امشب
بیا درمان این دردم شو ای اشک
می تونی چشمات رو ببندی و یه لحظه فکر کنی.......
تو سیاهی چیزی که می بینی فرو بری و فکر کنی اگه چه جوری بود بهتر بود؟.............
شاید قدر چشمای نازنینتو تازه بفهمی یا شایدم بفهمی مشکی رنگ پر عظمتی، آره؛ شاید رضا صادقی راست میگه که مشکی رنگ عشقه................
میشه تو سیاهی فرو بری و فکر کنی میون این همه سیاهی چیه که تو رو به سمت خودش می کشه...
می تونی توی اون همه سیاهی، هاله های نور ببینی و نا خوداگاه یاد جمله معروف در نا امیدی بسی امید است بیفتی................
اگه قدرت تمرکز خیالت زیاد باشه می تونی هیچ سیاهی نبینی و با چشمای بستت اون چیزی ببینی
که دلت می خواد....
می خوام چشمام رو ببندم و قاطی اون همه سیاهی قشنگ و با عظمت، تو رو ببینم که
منو به سمت خودت می کشی و مثل یه نور امید وار کننده می درخشی و بعد تو رو اون جایی داشته باشم که دلم می خواد.......................
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم
به راحتی میشه کسی را بخشید
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد
به راحتی میشه به کسی قول داد
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد
و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند
ولی به سختی میشه به آن عمل کرد
مرحله 1: رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کنید:
به رنگ های زیر نگاه کنید، و هر یک را که بیشتر از سایرین دوست می دارید انتخاب کنید: (البته لازم نیست رنگی را انتخاب کنید که در لباس پوشیدن و آرایش خود به کار می برید)
سبز بنفش نارنجی
مرحله 2: نتیجه:
حال که رنگ مورد علاقه خود را انتخاب کردید، نگاهی به تفسیر آن بیندازید تا با شیوه های عشق ورزی خود آگاه شوید، و بدانید که خصوصیات اخلاقی مرد ایده آلتان چگونه است.
اگر رنگ منتخب شما سبز باشد...
زمانی که برای اولین بار با مردی ملاقات می کنید رفتار شما باعث می شود که او از همان آغاز سفره دلش را برای شما باز کنید و در مورد زندگیش با شما صحبت کند. شما راحتی و آرامش را به فرد مقابل منتقل می کنید و او احساس می کند که تحت حمایت کامل و همه جانبه شما قرار گرفته است.
شما از همان آغاز به راحتی می توانید تشخیص دهید که فرد مقابل چه نیازهایی دارد. شما به غرایز خود اعتماد می کنید و به نداهای درونیتان گوش می سپارید و از همین طریق متوجه می شوید که او در رابطه چه چیزی را طلب می کند.
نکته قابل توجهی که در شما وجود دارد توانایی کسب اطلاع از طرف مقابل است. شما از این طریق حس کنجکاوی خود را تطمیع می کنید.
در نهایت شما با کسی ازدواج می کنید که بتواند آسایش و امنیت را برای شما به ارمغان آورد. شما صاحب خانه ای پر از بچه می شوید، از نظر مادی بی نیاز هستید، برای همسر خود ارزش قائل می شوید و او نیز به شما احترام می گذارد. مرد ایده آل شما باید دارای یک شخصیت ثابت باشد. "سبزی ها" با مردهای با ثبات و قاطع ازدواج می کنند.
اخطار: شما همواره با روی باز با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار می کنید و انسان پاک و معصومی هستید. داشتن این خصوصیات اندکی کار شما را در پیدا کردن مرد ایده آلتان دشوار می کند. بیشتر افراد نمی توانند شخصیت واقعی شما را به درستی بشناسند به همین دلیل زمانی که با خود واقعی شما مواجه می شوند ممکن است شکه شده و نا امید گردند، زیرا ممکن است که شما با معیارهای ذهنی آنها مطابقت نداشته باشید.
اگر رنگ منتخب شما بنفش باشد...
در اولین ملاقات بیشتر جذب انرژی و تحرک فرد مقابل می شوید، اما در واقع شما به مردی علاقمند هستید که در کنار او احساس راحتی کنید و از او آرامش بگیرید. رمز موفقیت شما در مقابل مردها گیرایی، جذبه و هیجانتان است. شما سرشار از ذوق و اشتیاق هستید به همین دلیل آقایون نیز احساس می کنند که زندگی شان در کنار شما مهیج و جالب خواهد شد.
شما وفادار و وظیفه شناس هستید و ارتباط عاطفی برای شما یک امر جدی تلقی می شود.
اگر فردی را برای ازدواج انتخاب کردید، به این معناست که او تمام معیارها و ملاک های مورد نظر شما را دارا بوده که توانسته به این مرحله راه پیدا کند. در ضمن لازم به ذکر است که شما برای وضعیت ظاهری افراد اهمیت خاصی قائل هستید. "بنفشی ها" با مردهای خوش تیپ و قیافه ازدواج می کنند!
اخطار: بهتر است اگر فرد مناسب پیدا شد اندکی به او فرصت دهید و شروع نکنید به حدس زدن خصوصیات اخلاقی او. بهتر است وی را بر اساس رفتارش ارزیابی کنید نه اینکه او را با مرد ایده آل ذهنی خود مقایسه کنید.
اگر رنگ منتخب شما نارنجی باشد...
شما یک فرد جذاب، دوست داشتنی، مهربان و خونگرم هستید و با این خصوصیات می توانید دل مردها را بدست آورید. باید حقیقت را لمس کنید تا بتوانید آنرا باور کنید. با رفتار خود به دیگران نشان می دهید که به حرف های آنها گوش می دهید و برایشان ارزش قائل هستید.
به راحتی فریفته ظاهر افراد می شوید اما جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد چراکه ازدواج شما همیشه از روی عقل و منطق می باشد.
شما جذب مردهای با هوش می شوید و هنگامیکه به او بله گفتید، بله شما به معنای تا ابد و همیشه و در رنج و شادی است. شما با مردی ارتباط برقرار می کنید که بتوانید از او چیزی بیاموزید. "نارنجی ها" با مردهای با هوش ازدواج می کنند!
اخطار: شما فردی هستید که سعی می کنید نقاط ضعف و منافذ حساس و نفوذ پذیر خود را پنهان کنید، تنها چیزی که فرد مقابل می تواند در شما ببیند استحکامات زیرکانه است. او احتمالا در مورد شخصیت اصلی شما دچار اشتباه می شود. سعی کنید در طول زمان وی را با کاراکتر واقعی تان آشنا کنید.
|
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد: | |
|
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « این کار شما تروریسم خالص است! » نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند! » | |
| ||
|
یه عاشق،بی قایق،تو دریاااا چشماشو میبنده،تو رویاااا من عاشق،بی قایق،تو دریا میمیرم چشمامو میبندم،بی رویا،میمیرم میرم ومیمیرم،آسوده میشم از عشق...میرم و میمیرم جشن تولد مرگمو برای تو،زیر آب میگیرم یه زیبا،نگاهش،به موجاااا یه عاشق،بی ساحل،تو دریاااا پریای دریا،من امشب میمیرم،از عشق یه زیبا من امشب میمیرم میرم ومیمیرم،آسوده میشم از عشق...میرم و میمیرم جشن تولد مرگمو برای تو،زیر آب میگیرم یه عاشق،من عاشق،بی قایق،تو دریاااا چشمامو میبندم بی رویااا یه زیبا نگاشو چه آروم،به موجا،میدوزه یه عاشق،بی ساحل،چه تنها،تو دریا میسوزه تقدیم به... تقدیم به تمام عاشقای بی ساحل ***************** |
|
|
| |