| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اُوراق سپید آموخته ام.
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟!
همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسردترین واژه ها نیست؟!
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی ... شاید امشب ...
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت
و همزمان
پائین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
... پایان ...

گفتــــــــ : کسی دوستم نداره. می دونی که چه قدر سخته، این که کسی دوستــــــــ نداشته باشه؟
تو واسه دوستـــــــ داشتن بود که جهان رو ساختی. حتی تو هم بدون دوستـــــــ داشتن …
خدا هیچ نگفتـــــــــ.
گفتــــــــــ : به پاهام نگاه کن ! ببین چقدر چندش آوره. چشمها رو آزار می دم . دنیا را کثیفــــــــ می کنم . آدماتـــــــــ از من می ترسند . منو می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم منه .
خدا هیچ نگفتــــــــ .
گفتــــــــ : این دنیا فقط مال قشنگاستـــــــــ . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدکــــــــ ها . مال من نیستــــــــــــ .
خدا گفتــــــــــ : چرا ، مال تو هم هستـــــــــ .
خدا گفتـــــــــ : دوستــــــــ داشتن یه گل ، دوستــــــــ داشتن یه پروانه یا قاصدکـــــــ کار چندانی نیستــــــــ . اما دوستــــــــ داشتن " تو " کار دشواریه و من تو رو دوستــــــــ دارم .
دوستــــــــ داشتن ، کاریستــــــــ آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی رو که تو رو دوستـــــــ نداره ، چون که هنوز مومن نیستـــــــ ، چون که هنوز دوستــــــــ داشتن رو نیاموخته ، او ابتدای راهِ .
مومن همه رو دوستــــــــ داره . چون که همه از منه و من زیبام ، چشمای مومن جز زیبایی نمی بینه. زشتی در چشم هاستــــــــــ . در این دایره ، هر چی هستــــــــ ، نیکوستـــــــــ .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .
شیطان مسئول فاصله هاستــــــــــ .
حالا قشنگــــــــ کوچکم ! نزدیکـــــــ تر بیا و غمگین نباش ...
قشنگـــــــــ کوچکـــــــ نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباستـــــــــ .
بال هایتــــــــــ را کجا گذاشتی ؟

دخترکــــــ خنده کنان گفتـــــــ که چیستـــــــــ
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشتـــــــــ مرا
این چنین تنگـــــــ گرفته استــــــــ به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی استـــــــــ
مرد حیران شد و گفتــــــــ
حلقه خوشبختی استـــــــ حلقه زندگی استـــــــ
همه گفتند : مبارکــــــــ باشد
دخترکـــــــ گفتـــــــ : دریغا که مرا
باز در معنی آن شکـــــــ باشد
سالها رفتــــــــ و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی استـــــــــ
حلقه بردگی و بندگی استــــــــ
وقتي كوچيكـــــــ بودم 10 بزرگترين مقدار بود 

هر كي ميگفتــــــــ چقد دوسم داري با يه نوع اطمينان خاص ميگفتم 10 تا
اون موقع آبي رنگـــــــ مورد علاقم بود
هر وقتــــــــ ازم ميپرسيدن چه رنگيو دوستــــــــ داري به آسمون اشاره ميكردمو ميگفتم
اون رنگي.....
يادمه وقتي با دوستام بازي ميكردم خيلي همديگرو دوستــــــــ داشتيم
وقتي زمين ميخورديم دستــــــــ همو ميگرفتيم تا پاشيم
اون موقع.......

اما حالا انقدر حرص و طمع بالا رفته كه نميدوني بزرگترين عدد چنده
رنگـــــــ آبيه آسمونم سياه شده ... شبــــــــ شده ... ديگه آسمونم بي وفا شده
ديگه دوستي پيدا نميشه... كه دستتو بگيره و كمكتـــــــــ كنه ...گذشتــــــــ..
گذشتـــــــ.... اين جا همه دلا سنگــــــــ شده آرزوي يه لبخند ديرينه رو بايد تو گور ببري
اين جا گلا خار شده .... جاي هر بوته ي گل تو باغچه حسرتــــــــــ ميبيني
خدا پاشو يه نگاهيم به ما بكن دل آدما رو از سنگـــــــــ نكن خدا پاشو .... پاشو دوباره مهربونيو بر قرار كن
خدا پاشو گلاي باغچه رو بيدار كن....خدا پاشو .. پاشو من بندتم باهاتـــــــــــ حرف دارم
خدا پاشو پاشو كه اين روزا بهتـــــــــ احتياج دارم
خدا پاشو........... پاشو من باهاتــــــــــــ هنوز حرف دارم


اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند
اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم
تا بگويم که .
من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم
تا بداند غم شبها يم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را........
قانون دنيا تنهايي من استـــــــــ...........
و تنهايي من قانون عشق استـــــــــ…....
و عشق ارمغان دلدادگيستـــــــــ........
و اين سرنوشتـــــــــــــ سادگيستـــــــــــ
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدتـــــــــ تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفتــــــ که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دستـــــــــ
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترکـــــــــ بی وفایی کن
بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوستـــــــــ
تو نیز با دل من طاقتـــــــــ آزمایی کن
شکایتـــــــــ شبــــــــ هجران که می تواند گتــــــــــ
حکایتــــــــــ دل ما با نی کسایی کن