| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... sar0be0hava@yaHo0.Com
|
گناه
خیلی وقته تو سرم هوای مرگه
خیلی وقته زنده بودن اشتباهه
بذار آسمون از این غصه بمیره
بذا باور کنم عشق تو گناهه
بذا تو شبای دلتنگی و گریه
دیگه یادی از گذشته ها نیارم
وقتی حتی آینه برام غریبه
بذا لااقل واسه خودم ببارم
من و تو هجوم تنهایی رهاکن
وقتی می دونی به انتها رسیدم
وقتی می دونی که توی هر ترانه
بار این گناه و با خودم کشیدم
خیلی وقته تو سرم هوای مرگه
خیلی وقته زنده بودن اشتباهه
بذار آسمون از این غصه بمیره
بذا باور کنم عشق تو گناهه
نیلوفر کولیوند
نظر یادتون نره هاااااا
چند روزیه با تمام پنجرهای دنیا قهرم
همشون رو پشت پردهای زخیم بی تفاوتی حبس کردم
بگزار چند روزی هم پنجرها زندونی افکار من باشند
بگزار چند روزی هم آنها طعم گس بی اهمیت بودن را حس کنند
بگزار دیده نشوند.بگزار حس تملق دریچه بودن در آنها بمیرد
و یا حتی ذره ایی کمرنگ شود....
شاید پس از این دگر هرگز بین من و آسمان دیواری نکشند
شاید پس از این فخر قطرات بارانی را که به آغوشش پناه میبرند را نفروشد
بگزار محبوس باشد.شاید دلش برای نگاه سردو خیره ام تنگ شود
بگزار پرده ها کنار نروند.شاید اینبار بجای آسمان اشکهای پنجره بر گونه هایش جاری شود
پنجره ها نیز فرصت میخواهند.
بگزار پرده ها کنار نروند
شاید پنجره نیز اسمانی شود.مثل چشم من,مثل چشم تو.

امشبــــــــ دری به خلوتـــــــــ میخانه بازکن
بیدل به سوی قبله مستی نماز کن
بنشین شبی به میکده با بیدلان مستـــــــــ
از زاهدان رنگــــــــ وریا احتراز کن
بوی خمار می شنوم از نیاز تو
خود را به بوی می زجهان بی نیاز کن
فصل تلاوتـــــــــ صحفــــــــ مستی استــــــــ و عشق
یکـــــــــ سوره می بخوان وسپس در فراز کن
مستی طلبـــــــ به لیله قدری که امشبــــــــ استـــــــ
بنشین به کوی میکده راز ونیاز کن
لبـــــــ بسته ای به روزه اگر این زمان بیا
یکـــــــ جرعه می بنوش وبه می روزه باز کن
گر همچو عارفان تو خمار ولایتی
دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن
خواهی اگربه کوی اجابتـــــــ شوی مقیم
امشبــــــــ دری به خلوتـــــــ میخانه بازکن

روزاي بچگي خيلي قشنگه!
روزايي كه بدون هيچ دليلي عاشق ميشي.
روزايي كه بدون هيچ توقعي هميشه و همهجوره دنبال اوني كه دوستـش داري ميدوي تا پيداش كني.
روزاي بچگي خيلي قشنگه!
روزايي كه تو سادهاي، تو ساده فكر ميكني.
بي هيچ دليلي عاشق ميشي، عاشق ميموني و بي هيچ دليلي خيلي ساده واسه اون چيز يا كسي كه عاشقشي جون ميدي.
شايد بخندي و بگي توي اين دوره و زمونه؟! اين كارا مال قديماستــــــــ؛ ولي من ميگم هميشه قديماستـــــــــ.
كافيه ما، آدما بخوايم كه مال قديما باشیم...

غوطه ور در خلائی بین خشم و غم
زیر بارانی نمکین از خاطراتــــــــ که بر روی زخم هایم می بارد
غباری نا زدودنی بر روی آیینه غرورم
ظلمتی عمیق بر کوره راه عبورم
باز هم رویاهای بی رنگم تصویری محو از صورتتــــــــ را نشان می دهد
دستــــــــ نیافتنی مانند ستاره ها، زیبا مانند پروانه ها
کلماتـــــــ بر زبانم هجوم می آورند
زیر لبــــــ تکرارتـــــــ می کنم...
زیبا..دستـــــــ نیافتنی....
زیبا...
دستــــــ نیافتنی و غیر واقعی
فقط یکـــــ لبخند فاصله استــــــ بین دستهایمان
اما چه حاصل که خندیدن را از یادم بردی
چه حاصل از ماندن، از سوختن، از ساختن
چه عاید از گریختن، از گریستن و از باختن
.....
سالهاستـــــــ که مرده ام

خبر آمد خبری در راه استــــــــ؛
سر خوش آن دل که ز آن آگاه استـــــــــ؛
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده از چهره گشاید شاید ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهدی جان؛ آرزو نمي كنم كه بيايي!
آرزو مي كنم وقتي مي آيي چشمانم شرمسار چشمان تو نباشد.
میلاد گل نرگس مبارکـــــــــــــــــــــ

تا که نبودیم، نبودیم کسی
کُشتـــــــ ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همگی یار شدند
تا که خفتیم همه بیدار شدند
قدر آئینه بدانید که هستـــــــــ
نه در آن موقع که افتاد و شکستــــــــ

کاش می توانستم اولین ثانیه های زیبای آشنائیمان را دز برگـــــــ لاله های سرخ روئیده در باغ آرزوها بنویسم؛
کاش می توانستم اولین لحظه های شیرین دیدارمان را در پهندشتـــــــــ آسمان آبی نقاشی کنم؛
کاش می توانستم اولین دقایق خاطره انگیز ملاقاتمان را بر سطح موج های آرام دریای آبی حکـــــــ کنم؛
کاش می توانستم از برگـــــــ سبز درختان بهاری سایبانی آرام و دل انگیز برای لحظه های خستگی تو فراهم کنم؛
کاش می توانستم گل های شقایق و شبنم را در گلدان کوچک قلبــــــــ نازکتـــــــ بکارم و با چشمه ی جوشان محبتـــــــــ و دوستی مان آن را بارور کنم؛
و ای کاش...
ولی امروز بهم میگن: "چرا می ری بخوابی به این زودی؟ برو سر درس و مشقتــــــــ، داری تنبل می شی ها!"
اما حالا وقتی تا یه کار اشتباه می کنم، می گن:"چه قدر خودسر شدی"
ولی حالا، هنوز حرفـــــــ نزده، می گن: "چیه؟ دور برداشتی، زورتــــــــ زیاد شده؟! خروس جنگی شدی؟"
ولی امروز تا مریض می شم، می گن: "تقصیر خودتــــــــ بود که لباس گرم نپوشیدی"
بزرگــــــــ شدن هم مکافاتیه ها!
مثل اینکه این بزرگـــــــ تر ها یادشون می ره تا دیروز چی می گفتن و امروز چی می گن…