| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

شیشه ها بی احساسند
اما
وقتی بر روی شیشه باران گرفته اتاقم نوشتم
دوستتـــــــــــ دارم
آرام آرام گریستــــــــــــــ...

وسط تنهایی ریل های راه آهن ...
کلبه ی چوبی کوچولو ...
آفتابــــــــ از هر روزنه ای خودش رو به داخل می رسونه، ولی تاریکی ...
ساعتــــــــ کلبه از خستگی ایستاده بود ...
کنار تنهایی کلبه ... سوزنبان هم تنها بود !
پیرمرد گوژ پشتـــــــ عینکی
به جا مانده از نگاه بی خیال رهگذران ...
خسته از تکرار هر روزه ی یکــــــــ لبخند بی معنی ...
در انتظار نگاهی آشنا ...
و در آرزوی یکــــــــ فریاد ... یا صدایی به جز اندوه مکرر قطار
اکنون
من
اینجا
چسبیده به تنهایی خود
فریاد میزنم
به احترام او
دلتنگی هاش رو ریخته بود توی کوله پشتی ... کمرش خم شده بود ...
همه ی کوچه های شهر رو دور زده بود ... مثل یه دوره گرد
دیوارها حالا خط خطی بودند ...
از اول شهر شروع کرده بود ...
یکــــــ خط ممتد ... با یه تکه ذغال سیاه ... سیاه ِ سیاهِ سیاه !!!
از هر جایی که براش خاطره ای داشتــــــــ ... یا هر نگاهی که آشنا بود
ترانه ای میساختــــــــ یا طرحی میکشید ... با ذغال ... سیاهِ سیاهِ سیاه
صفـــــــ خاطره ها دیدنی بود ...
اشکـــــــ ها و لبخند ها ... دیدار زیر درختـــــــ سپیدار ... زمزمه های عاشقانه ... نگاه معصوم دخترکـــــــ فالگیر ...
جیبـــــــ ها هم خالی شده بود ... دیگه نایی نداشتـــــــــ ...
رفتــــــ و رفتـــــــ تا رسید به دروازه ... رسید به دروازه ی بسته ی شهر... آخر خط !!!
روی آخرین دیوار با ته سیاهی ذغال نوشتــــــــ :
تا ابد دیده بر راه تو میدوزم
آهسته میگریم
آهسته میریزم
آهسته میسوزم
... نقطه سر خط ...
دیروز
ستارهـ های آبی
فردا
ستارهـ های سفید
امروز ...؛
دیروز
ستارهـ های آتش
فردا
ستارهـ های بنفش
امروز
این دل! خـدا! من! این دلِ رَمندهـ!
دیروز
یادبودِ ستارهـ ها
فردا
ستارهـ ها در حجابـــــــــــ
امروز...
..
.
فردا!
دریا زدهـ خواهم شد در قایق؟
آهـ! پل های واژگون امروز،
بر جادهـ های آبــــــــــ!
اگه می خوای بدونی یه نفر چقدر دوستــــــــ داره
بهش نگاه کن و زل بزن تو چشماش!!
اگه نگاهتــــــــ کرد
بدون عاشقته
اگه خجالتـــــــ کشید و سرش رو انداختــــــــ پایین
بدون براتــــــــ می میره
اگه سرش رو انداختـــــــ پایین و یه لحظه فکر کرد
بدون که بدون تو می میره
و اگه،
اگه سرش رو انداختـــــــ پایین و خندید و حرفـــــــ رو عوض کرد
بدون دوستـــــــ نداره...
من همونم که
وقتی نگام میکنی سرم رو می اندازم پایین
و
یه لحظه فکر می کنم...
اين اطاق
چقدر شبيه به تابوتــــــــ شده
علي الخصوص حالا
كه اميدي به آمدنتــــــــ نيستــــــــ
و من
در انجماد اين دقايق
بيشتر و بيشتر فشرده مي شوم
نمي دانم
نمي دانم، دلتنگـــــــ هستم
و يا نيستم
ولي امروز جمعه بايد باشد
و تمامي اين ها حقيقتـــــــــ
ولي حرفــــــ هايم
هذيان دم مرگــــــ نيستــــــــ
هر چند مسافر باشم
آن هم به سوي جاده ايي
كه در انتهايش تو
با همان
يكـــــــ جفتــــــــ چشم قهوه ايي
در انتظار من ايستاده ايي



روزگاری که دیر و دور هم نبود...
دیدمش!
غرقه در خون و معطر
گفتمش:
تا ابد رنگـــــــ این سینه سیاه استـــــــ
گذشتــتــــ و گذشته استـــــــ آن روز و روزها
اما همیشه موسم اسفند که بهار
دل دل می کند برای آمدن و نیامدن
با تو، بی نبود تو، می شنوم از خود که:
نه! نمی خواهم ببینمش!
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد
- كتابـــــــ فارسي
- بابا
- دارا
- كبري
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد
بابا مثل سابق نيستـــــــ
دارا دنبال نان حلال استـــــــ
كبري بزرگـــــــ شده استـــــــ
كبري ديگر دنبال
كتابــــــــ باران خورده نيستــــــــ
كبري تصميمش را گم كرده
پدر غمگين استــــــــ
دارا خسته استــــــــ
و آن مرد
آن مرد كه
نه در باران
و نه با اسبــــــ
و اصلاً هيچ وقتــــــ ديگر هم نيامد
و تو
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد
اگر کسی دیوانه اتـــــــ بود، عاشقاش باش
اگر عاشقته، دوستش داشته باش
اگر دوستتــــــ داشتــــــ، بهش علاقه نشون بده
اگر علاقه نشون داد، فقط بهش یه لبخند بزن
این طوری وقتی همیشه ازش یه پله عقبــــــ تر باشی
اگه یه وقتــــــــ خسته شد و یه پله ازتـــــــ عقبـــــــ موند
... تازه می شید مثل هم ...