تبليغاتX
من وبلاگم...!!
تبليغات X
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com

می گویند...

شیشه ها بی احساسند

اما

وقتی بر روی شیشه باران گرفته اتاقم  نوشتم

دوستتـــــــــــ دارم

آرام آرام   گریستــــــــــــــ...

+ نوشته شده در  ساعت 11:40 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

منبع:http://googlea4.blogfa.com/

+ نوشته شده در  ساعت 0:30 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



استدلال منطقی!!!!!!!
همه‌ دانشمندان جمع میشوند و تصميم مي‌گيرند كه قايم ‌باشك بازي كنند.
از بخت بد اينشتين اولین كسي است كه بايد چشم بگذارد.
او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند.
همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن.
نيوتن فقط يك مربع یک متري روي زمين مي ‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ‌ايستد.
اينشتين مي‌شمرد:
1 – 2 – 3 - ............ . 97 – 98 – 99- 100
او چشمانش را باز مي‌ كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است.
اينشتين بلا فاصله مي‌گويد: " سوك ‌سوك نیوتن ".
نيوتن انكار مي‌كند و مي ‌گويد نيوتن سوك ‌سوك نشده است.
او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست.
نيوتن مي‌گويد: " من در يك مربع يه مساحت یک متر مربع ايستاده‌ام...
اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع...
چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، پس من پاسكال هستم، پس"سوك ‌سوك پاسكال!!!".
+ نوشته شده در  ساعت 0:3 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis




وسط تنهایی ریل های راه آهن ...

کلبه ی چوبی کوچولو ...

آفتابــــــــ از هر روزنه ای خودش رو به داخل می رسونه، ولی تاریکی ...

ساعتــــــــ کلبه از خستگی ایستاده بود ...

کنار تنهایی کلبه ... سوزنبان هم تنها بود !

پیرمرد گوژ پشتـــــــ عینکی

به جا مانده از نگاه بی خیال رهگذران ...

خسته از تکرار هر روزه ی یکــــــــ لبخند بی معنی ...

در انتظار نگاهی آشنا ...

و در آرزوی یکــــــــ فریاد ... یا صدایی به جز اندوه مکرر قطار

اکنون

من

اینجا

چسبیده به تنهایی خود

فریاد میزنم

به احترام او

+ نوشته شده در  ساعت 1:8 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دلتنگی هاش رو ریخته بود توی کوله پشتی ... کمرش خم شده بود ...

همه ی کوچه های شهر رو دور زده بود ... مثل یه دوره گرد

دیوارها حالا خط خطی بودند ...

از اول شهر شروع کرده بود ...

یکــــــ خط ممتد ... با یه تکه ذغال سیاه ... سیاه ِ سیاهِ سیاه !!!

از هر جایی که براش خاطره ای داشتــــــــ ... یا هر نگاهی که آشنا بود

ترانه ای میساختــــــــ  یا طرحی میکشید  ...  با ذغال ... سیاهِ سیاهِ سیاه

صفـــــــ خاطره ها دیدنی بود ...

اشکـــــــ ها و لبخند ها ... دیدار زیر درختـــــــ سپیدار ... زمزمه های عاشقانه ...  نگاه معصوم دخترکـــــــ فالگیر ...

جیبـــــــ ها هم خالی شده بود ... دیگه نایی نداشتـــــــــ ...

رفتــــــ و رفتـــــــ تا رسید به دروازه ... رسید به دروازه ی بسته ی شهر... آخر خط !!!

روی آخرین دیوار با ته سیاهی ذغال نوشتــــــــ :

 

تا ابد دیده بر راه تو میدوزم

                         

 آهسته میگریم

                              

آهسته میریزم

 

 آهسته میسوزم

 

... نقطه سر خط ...

+ نوشته شده در  ساعت 1:51 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



دیروز

ستارهـ های آبی

فردا

ستارهـ های سفید

امروز ...؛

دیروز

ستارهـ های آتش

فردا

ستارهـ های بنفش

امروز

این دل! خـدا! من! این دلِ رَمندهـ!

دیروز

یادبودِ ستارهـ ها

فردا

ستارهـ ها در حجابـــــــــــ

امروز...

..

.

فردا!

دریا زدهـ خواهم شد در قایق؟

آهـ! پل های واژگون امروز،

بر جادهـ های آبــــــــــ!

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:49 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



اگه می خوای بدونی یه نفر چقدر دوستــــــــ داره

بهش نگاه کن و زل بزن تو چشماش!!

اگه نگاهتــــــــ کرد

بدون عاشقته

اگه خجالتـــــــ کشید و سرش رو انداختــــــــ پایین

بدون براتــــــــ می میره

اگه سرش رو انداختـــــــ پایین و یه لحظه فکر کرد

بدون که بدون تو می میره

و اگه،

اگه سرش رو انداختـــــــ پایین و خندید و حرفـــــــ رو عوض کرد

بدون دوستـــــــ نداره...

من همونم که

وقتی نگام میکنی سرم رو می اندازم پایین

و

 یه لحظه فکر می کنم...

+ نوشته شده در  ساعت 9:37 PM  توسط جمال  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



اين اطاق

چقدر شبيه به تابوتــــــــ شده

علي الخصوص حالا

كه اميدي به آمدنتــــــــ نيستــــــــ

و من

در انجماد اين دقايق

بيشتر و بيشتر فشرده مي شوم

نمي دانم

نمي دانم، دلتنگـــــــ هستم

و يا نيستم

ولي امروز جمعه بايد باشد

و تمامي اين ها حقيقتـــــــــ

ولي حرفــــــ هايم

هذيان دم مرگــــــ نيستــــــــ

هر چند مسافر باشم

آن هم به سوي جاده ايي

كه در انتهايش تو

با همان

يكـــــــ جفتــــــــ چشم قهوه ايي

در انتظار من ايستاده ايي

+ نوشته شده در  ساعت 2:24 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



+ نوشته شده در  ساعت 1:29 PM  توسط سجاد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



روزگاری که دیر و دور هم نبود...

دیدمش!

غرقه در خون و معطر

گفتمش:

تا ابد رنگـــــــ این سینه سیاه استـــــــ

گذشتــتــــ و گذشته استـــــــ آن روز و روزها

اما همیشه موسم اسفند که بهار

دل دل می کند برای آمدن و نیامدن

با تو، بی نبود تو، می شنوم از خود که:

نه! نمی خواهم ببینمش!

+ نوشته شده در  ساعت 0:37 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



تو كه نبودي

خيلي چيزها عوض شد

- كتابـــــــ فارسي

- بابا

- دارا

- كبري

تو كه نبودي

خيلي چيزها عوض شد

بابا مثل سابق نيستـــــــ

دارا دنبال نان حلال استـــــــ

كبري بزرگـــــــ شده استـــــــ

كبري ديگر دنبال

كتابــــــــ باران خورده نيستــــــــ

كبري تصميمش را گم كرده

پدر غمگين استــــــــ

دارا خسته استــــــــ

و آن مرد

آن مرد كه

نه در باران

و نه با اسبــــــ

و اصلاً هيچ وقتــــــ ديگر هم نيامد

و تو

تو كه نبودي

خيلي چيزها عوض شد

+ نوشته شده در  ساعت 0:49 AM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis



اگر کسی دیوانه اتـــــــ بود، عاشقاش باش

اگر عاشقته، دوستش داشته باش

اگر دوستتــــــ داشتــــــ، بهش علاقه نشون بده

اگر علاقه نشون داد، فقط بهش یه لبخند بزن

این طوری وقتی همیشه ازش یه پله عقبــــــ تر باشی

اگه یه وقتــــــــ خسته شد و یه پله ازتـــــــ عقبـــــــ موند

... تازه می شید مثل هم ...

+ نوشته شده در  ساعت 3:55 PM  توسط محمد  | 

Digg Sphinn Facebook Mixx Google Furl Reddit Spurl StumbleUpon Technorati Balatarin Del.icio.us Donbaleh Friendfeed Oyax Cloob Twitthis