| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|

۲تا آدم برفی ۲طرف رودخونه آب شدند
اونا از عشق هم دیگه آب شدند
تا شاید
یه جایی
وسط رودخونه به هم برسند

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می کند
بی حظور یک نفر دنیا چه فرقی می کند
لا به لای ازدحام این همه بود و نبود
هستی ام با نیستی دیگر چه فرقی می کند
با شما هستم، شمایی که مرا نشنیده اید
با شما خانم و یا آقا چه فرقی می کند
این که هر شب یک نفر از خویش خالی می شود
واقعا در چشم آدمها چه فرقی می کند
من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربان
واقعیت باش یا رؤیا چه فرقی می کند
واقعیت باش، رؤیا یا اصلا نباش
من که دیگر نیستم دیگر چه فرقی می کند
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
خـواسـتم بــر غـم بـتازم قـدرتي پيــدا نکردم
قدرت آمد چون به دستم، فرصتي پيدا نکردم
خواستم با همدمي پويـم ره آزادگي را
گشتم اما مرد صاحب همتي پيدا نکردم
خواستم در خلوتي با محرمي رازي بگويم
همکلامي، همـدمي، همـصحبتي پيدا نکردم
خواستم با دوست گويم علت نامهرباني را
جـستـجـو کـردم، ولیکن عـلتي پيــدا نـکردم
پروردگارا
صدايت مي کنم...
مي دانم که همين نزديکي ها هستي!
من بنده عاجر و درمانده تو ام، نگاهم کن!
مي خواهم سبز شوم، صداي نارساي من درخور تو نيست
تو اما خيلي بزرگي، دردهاب ناگفته را مي خواني!
پس مرا بخوان که محتاج توام...

مي توان در سايه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر، گر قالبـــــــ تن يافتيم
از معلم، جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيفــــــــ تو
چون خدا مشکل توان تعريفـــــــ تو
اي تو کشتي نجاتـــــــ روح ما
اي به طوفان جهالتـــــــ نوح ما
يکــــــ پدر بخشنده آبــــــ و گل استـــــــ
يکــــــ پدر روشنگر جان و دل استـــــــ
ليکــــــــ گر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
تو با تمام عشقتــــ الفبای زندگی را آموزش دادی تا من خود راهنمای آینده ی پر فراز و نشیبم باشم. تو با تخته سیاه و قلم و دفترتـــــ، میثاقی ناگسستنی و جاویدان با هم بسته اید. با قلم سپیدتــــ روی تخته، تفریق ها و کسرها را نوشتی و بعد پاکـــــ کردی و من یاد گرفتم بایــــــــد، باید منفی ها و بدیها را همیشه در زندگی پاکـــــ کنم. تو در دفترتــــــ نمره های خوبـــــــ را یادداشتــــــ کردی و من فهمیدم کارهای مثبتــــــ و خوبیهای دیگران را باید همیشه به خاطر بسپارم. اینکـــــ بگو لحظه ای که دیگر میز و نیمکتــــــ های چوبی رابط بین من و تو نیستند، بگو در چارچوبــــــ کدامین تخته سیاه ایستاده ای و با قلم سپیدتـــــــ چه خطی از درس زندگی را مشق می کنی... بگــــــــــــــو در کدامین آینه قرار گرفته ای و می روی و در کدامین باغچه ی سبز شاخه های نونهال را آبیاری و نگهداری می کنی تا سبز و شکوفا شوند و من پس از سالها، اگر نشانتــــــ را بیابم به سوی تو می آیم تا از سبزی دستانتـــــ برای خزان زندگی و خزان باغچه ام توشه ای بردارم.
دوستتــــــــــــــــــــــ دارم
ای چراغ راهـــ هدایتـــــــــــــــــــــ
ای معلم عزیزم

تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده ام
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گاهمهای تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

تو راگم کرده ام امروز
و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
وچشمانم
که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
نمیدانی چه غمگینند..
چراغ روشن شب بود
برایم چشم های تو
نمی دانم چه خواهد شد!
پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
هزاران بار،در هر لحظه میمیرم...
زندگي يک آرزوي دور نيست
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن! دريا صدايت ميزند
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست
اين تمامش ماجراي زندگيست...

بچه که بودم
دلم می خواست دنیا را
از پشت عینک پدربزرگ ببینم
و تنها بازیچه ام
عصــــای پدربزرگ بود
تفنگ مضحکی که با آن
کودکـــــــیم را کشـــتم
اما من فقط می خواستم
راه رفتن آدم بزرگ ها را یاد بگیرم
و این تنها یک بازی کودکانه بود...
حالا هر وقت به آینه نگاه می کنم
خاطــــــراتی مــــه آلود
برایــــم زنده می شود!
خاطرات پیرمردی بیست و یک ساله
با موهایی ژل زده
و سالهایی چروک خورده...

نمی دونم چرا دوست دارم شبا زندگی کنم؟!
وقتی شب می رسه و با تنهایی خودم تنها می شم، حس می کنم که دوباره از نو متولد شده ام.دیگه هیچ کس نیست. من هستم و دنیای کوچک و قشنگ شبانه ام درست مثل دنیای یک نوزاد.و خدایی که منو ناز میده و ماه و ستاره و ابر و باد و حتی سایه های گریزانی که هنوز هیچ مفهومی برام ندارند، همه ی دنیام رو تشکیل می دهند.و دقیقا در همین لحظاته که برای تمام دنیام لوس میشم، گریه میکنم، خنده می کنم و خلاصه بدون هیچ تکلیفی نفس می کشم، بدون این که بفهمم صبح فردا واسم بلوغی را به ارمغان می آره که پر از درد و رنج و کوله بار غم و غصه های به میراث گذاشته شده ی تموم نیاکانمه.
شب واسه من یادآور تموم بچگیاییه که فقط ازش رد شدم بدون این که بچگی کرده باشم؛ و شایدم با این شب نشینی ها میخوام عقده و بغض سالهای کودکی رو باز و منفجر کنم.
امشب بازهم به فکر فرو رفتم ...![]()
اکثر مواقع قبل از خواب فکرهای عجیبی به ذهنم میرسه...
اما اینبار چیز دیگه ای بود...
اینبار داشتم به خودم ، به اطرافیانم ، به گذشته ها و مهمتر از همه به خاطراتم فکر میکردم...
آره ، کلمه بسیار گسترده ای هست... خاطرات...
چه چیزی خاطره میشه ؟ اتفاقات خوب یا بد ؟
تووی خیلی از افکارم دنبال چیزهای منفی و بد بودم که ببینم آیا اونها هم خاطره شدن ؟ اما می دونین چی پیدا کردم ؟ همه چیز خوب شده بود... همه چیز زیبا شده بود.... همه ی اتفاقات ( چه خوب و چه بد ) شده بودن خاطره....
آره ، خاطرات فقط اتفاقات خوب حالا نیستن که در گذشته ها فرو میرن و غبار کهنگی میگیرن ، خاطره حتی همون خداحافظی تلخ هم هست ... که حالا بعد از۲۰ سال وقتی بهش فکر میکنم خنده ام میگیره ... خنده ای که نشون میده اون هم زیباست...
حتی همون اشکی که بعد ا رفتنش روی گونه هام جاری شد ، حتی همون جستجوی بچه گانه در میان روزها که شاید دوباره ببینمش و ببوسمش !! حتی این رویاهای تلخ هم خاطره شده بودن ، اون هم خاطراتی زیبا...
خاطره فقط یه بیرون رفتن با خانواده نیست ... نه ... خاطره میتونه دعوا با بهترین دوستت باشه که بعد از 2 روز قهر کردن میفهمی عجب زندگی وحشتناکی پیدا کردی !!!!
شاید خیلی از شما با نظرم مخالف باشید ، اما من عادت ندارم چیزی که نوشته ام رو پاک کنم ! پس فقط رو به جلو میرم... اونقدر میرم که دیگه جایی برای رفتن نباشه... اون وقته که برمیگردم و تمام این خاطرات رو مرور میکنم و ته دلم میخندم ، چون هیچ وقت کاری نکردم که راضی نباشم....
مطمئنم که همه شما این رو می دونید که حتی حرف های امروز من هم فردا یه خاطره میشه ... !!
اما می دونی که این خاطره میتونه امروز و امشب رو تا آخر زنده نگه داره ؟!
خیلی ها از پیش ما رفتن ، خیلی ها ما رو ترک کردن ، اما خاطراتشون گاه حتی بعد از 30 سال زنده و جاری هست... یعنی اون ها هنوز هم پیش ما هستن ... یعنی هنوز نرفتن ... این خیلی مهمه....
امشب هم دلم گرفته بود...
امشب هم میخواستم فقط بنویسم و سبک بشم...
اما یه چیزی خیلی خیلی مهمه ...
.... امشب هم خاطره شد....

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم
تک و تنها به خدا می شکنم..........
می شکنم
می شکنم