| تبليغات | X |

|
ای کاش باید و نبایدی نبود، آنگاه در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید .... eshghe989@yaHo0.Com
|
پسر به دختر گفتــــ: اگه یه روزی به قلبــــ احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمتـــــ كنم.
دختر لبخندی زد و گفتـــــ : ممنونم...
تا اینكه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوبـــــ نبود... نیاز فوری به قلبـــــ داشتـــــ... از پسر خبری نبود...
دختر با خودش میگفتــــــ: میدونی كه من هیچوقتــــــ نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی... ولی این بود اون حرفاتــــــ... حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگهـ هیچوقتـــــ زندهـ نباشم... آروم گریستـــــ و دیگه چیزی نفهمید…
چشماش رو که باز كرد دكتر بالای سرش بود. گفتـــــ چه اتفاقی افتادهـ؟! دكتر گفتـــــ نگران نباش، پیوند قلبتون با موفقیتــــــ انجام شده. شما باید استراحت كنید... درضمن این نامهـ برای شماستــــــ...!
دختر نامه رو برداشتـــــ. اثری از اسم روی پاكتـــــــ دیده نمیشد. بازش كرد... درون اون نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان كه این نامه رو میخونی من در قلبـــــ تو زنده ام. از دستم ناراحتـــــ نباش كه بهتـــــ سر نزدم چون میدونستم اگهـ بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهتــــ بدم... پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم... امیدوارم عملتـــــ موفقیتــــــ آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایتــــــــ....)
دختر نمیتونستـــــ باور كنه... اون این كارو كرده بود... اون قلبشو به دختر دادهـ بود...
آروم اسم پسر رو صدا كرد و قطرهـ ـهای اشكـــــ رو صورتش جاری شد... و به خودش گفتـــــ:
چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…

« ماندهـ تا برفـــــ زمین آب شود »
در شبــــــ آینه ، مهتابــــــ شود
عطر گل با نفس باد رود
چشم نرگس غزلی نابـــــــ شود
ماندهـ با عطر گل سرخ لبتــــــ
آسمان غرقهـ به خونابـــــ شود
ماندهـ تا بی شبــــــ گیسوی شما
چشم من ، پر ز گل خوابــــــ شود
بهترین حادثه یعنی اینکه
عکسی از ما دو نفر ، قابـــــ شود
زخمه ای چند بر این تار زدم
تا دل سنگـــــ تو بی تابـــــ شود
* سهراب

عشق؛ نشسته کنار خیابون...
کلاهی رو سرش کشیده
و داره گدایی می کنه...
مرگــــ؛ در قالبــــ دخترکی زیبا، گلهای رز زرد می فروشه...
زندگی؛ توی لباس افسر پلیس، واسه ماشین ـهای تمدن سوتــــ می زنه
و شادی در هیئتـــــ گنجشکای کوچیکــــــ،
توی سوراخی در زیر شیروونی از ترس خشونتـــــ گربه قایم شده...
و آدما، همون غورباقهـ ـهای سرگردان مردابـــــ تنهایی هستند
که شاد از شکار مگس های عمرشون
شبــــــ تا صبح غورغور می کنن...

سلام....
اگه حال خوندن دل نوشته ی منو ندارید فقطلطف کنید واسه شادی روح پدرمیه صلواتبفرستید...
آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …
وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگیاش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است
کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطرهها را نبریدش از یاد
زندگی میگذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
بیاد همهی پدرای دنیا

سادگیـ ـها رختـــــ بر بندید
که اینجا بی مروتــــــ ـها حکومتــــــ می کنند
دلخوشیـ ـها قطرهـ قطرهـ می چکند
هر امیدی با دری بسته مواجه می شود
راه اینجا پیچ در پیچ استـــــــ
مَیا اینجا ، که اینجا آخر خط استـــــــ
که اینجا بی حیایی پای می کوبد
که اینجا جای مرگــــ روشنایی هاستـــــــــ
که اینجا من چکیدم من گذشتم
ولی افسوس دیر فهمیدم
که اینجا غنچهـ ـها را زنده زنده
سر ز تن شان جدا کردند

nemidonam az koja shoro konam ghese talkh
sadegimo
nemidonam chera ghesmat mikonam rozaye khob zendegimo,
chera avale ghese hame dosam midaran,
vasate ghese mishe sarbesaram mizaran,
ta mikhad ghese tamom she hame tanham mizaran,
mitonam mesle hame dorang basham
del nabazamo ye eshghe badi besazam ta ba ye nishe zabon beterkeo kharab beshe,
ta bian jamesh konan hobab del sarab beshe,
mitonam bazi konam ba eshgho ehsas kasi
dorost konam tarse delo delvapasi,
dorogh begam ta khodamo shirin konam,
poshte dela ghayem besham kamin konam
vali ba in hame harfa baz manam mesle ona ye dorogh go misham verde zabona,
ye nafar peyda beshe be man bege chikar konam,
ba che tiry ony ke mikham shekar konam,
man bayad az chi befahmam che kasy dosam dare.
Toye Donya aslan eshghe vagheyi vojod dare?!!

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش ، کاش می شد مثل آسمون بود ، کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه ! کاش می شد ...

چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تابـــــ و تبــــــ پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاهـ كه برخیزم
برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینهـ فرو ریزم
چون گریهـ گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم
ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند


دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم...
بالاخره توانستم این دنیا را عوض کنم...
اینجا وارو نه است...
آسمان من اینجا زمین است...
اینجا خورشید از غرب طلوع می کند و در مشرق، غروب...
اینجا، زمین که سالها به گریه های آسمان حسادت میکرد، حال گریه میکند و آسمان گریه های او را در آغوش می گیرد...
اینجا ریشه های درخت در آسمان می رقصند و حمام آفتاب می گیرند...
این دروغ گویان، صادق شده اند...
و راست گویان، دروغ گو...
دنیای پر از آدمهای راستگو هم زیباست...
اینجا کسی برای نان، شرافتش را سر چهارراه کف دستش نمی گذارد تا بفروشد...
اینجا هر کسی برای خود یک شاخه گل یاس دارد...
اینجا آدمهای گریان می خندند...
اینجا همانجائی است که حرف سهراب معنا پیدا میکند...
"تا شقایق هست، زندگی باید کرد..."
به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت برو
....
آمدم
ماندم
خندیدم
ـــــ مُردم ـــــ

>>>یه اتاقی باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که
سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز
کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی
..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی آره؛ بعد
چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره؛ بعد
شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند
که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه
حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو
بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی
که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که
دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ؛ که چشماتو باز نکنی و منو
نبینی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون
میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر
حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی
که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می
کشم..تو دلت میگی آخی، دوباره نفسش گرفت. می بینی
هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی
کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو
بکشم، از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه
نترسیدم.. مردن خوب بود، آرومه آروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم
چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟![]()
![]()
![]()


شبـــــ از نيمهـ شبـــــ گذشته و چشمم به ياد تو نخفته؛
اي عشق من!
اي مايهـ اميد من!
تمام وجودم انتظار روزـها و شبــــ ـهاي با تو بودن را مي كشد؛
روزـهايي كه همنفس با تو قدم بردارم
و شبـــــ ـهايي كه با نگاهـ آرامتـــــ چشم بر هم گذارم...
سکوتــــــ عجیبی دارد اینـ ـجا
با خود چه کردهـ ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایتــــ تنگــــ می شود وقتی می خوانمتــــــ،
وقتی بلند بلند می خوانمتــــــ
تنهایی عجیبی استــــــ، دیوانهـ ام می کند گاهی
کاش اینـ ـجا بودی، درستـــــــ روبروی من!
سکوتــــــ می کردیم و در آن سکوتـــــــ می خواندیم ـهمدیگر
را...!

با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی
نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه
عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه
خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می
کنه چه حس خوبیه...

عشق تعبير نگاه چه كسی استـــــ؟
آن كه از جان گذرد؟
و به پای معشوق پر و بالی بزند؟
يا كه از بيشه دور
سبدی از گل ياس
به تو تقديم كند٬
كه سراسر شوری
و پر از عاطفه ای...
باز هم می پرسم
عشق تعبير نگاه چه كسی استــــــ؟

... و آرام آرام پا از دامن خاكــــ بر می چينم و روح خستهـ ام را نه در ميان ابر ـها كه در زندگی به پرواز در مي آورم؛ بی شكــــ خواهم يافتــــ آنچه را كه حتی برای لحظهـ ای تسكينم دهد.
كوهـ ـها را صعود خواهم كرد كه راز سـر بلندی اش را بيامـوزم. به دشتــــ ـها سر خواهم كشيد كه قــدرتــــ و وسعتـــــ تحملش را لمس كنم. جوی را، رود را، دنبال خواهم كرد كه به دريا برسم، به دريای زندگی،
و به رغم آنچه میان دانه های ماسه و دانه های دلم نهاده ام
و به رغم آنچه از عصارهـ ـی روحم بر کفـــــ آن ریخته ام
لیکـــــ اکنون و تا ابد،
از ساحل به دریا نزدیکتر خواهم بود
در این ساحل و در میان ماسه و کفـــــ،
برای همیشه گام بر می دارم.
مد، جای پای مرا محو خواهد کرد
و باد، کفــــــ را از میان خواهد برد
لیکـــــ دریا و ساحل،
تا ابد خواهند ماند...

قبلش رو با کلیک اینجا بخونید....
ادامه....
کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم...
گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..."
يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون...
حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!

اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید
روشنایی های دلم را که نشان از سحر است را به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی دستهایم را که پلی روی زمان می بندد و به کوتاه ترین فاصله من را به تو می پیوندد را به تو خواهم بخشید...
اگر از زمزمه ها ٫ اگر از حرف کسان٫اگر از تنگی چشم دگران می ترسی
من تو را در تن خود با همه هستی خود و به هر ذره ذرات وجودم
که پر از خواهش توست محو و گم خواهم کرد
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود یا اگر آمدنت قصه پوچی باشدمن تو را ای همه خوبان
تا دم مرگ نخواهم بخشید

دخترک تنها نبود.
خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود.
احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست.
دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد:
ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه...
دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند.