|
|+| نوشته شده توسط محمد در و ساعت 3:26 PM ...I don't know
![]() nemidonam az koja shoro konam ghese talkh
sadegimo خوش به حاله آسمونا...
![]() خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره بی بهونه می باره به کسی توجه نميکنه از کسی خجالت نميکشه می باره و می باره و می باره اينقدر می باره تا آبی بشه کاش ، کاش می شد مثل آسمون بود ، کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده انگار نه انگار که غمی بوده همه چيز فراموشت بشه ! کاش می شد ... تا صبح شب یلدا...
چند این شبــــــ و خاموشی؟ وقتــــ استــــــ كه برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید، افروختنم باید ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم صد دشتـــــ شقایق چشم، در خون دلم دارم تا خود به كجا آخر، با خاكـــــ در آمیزم چون كوه نشستم من، با تابـــــ و تبــــــ پنهان صد زلزله برخیزد، آنگاهـ كه برخیزم برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش وین سیل گدازان را ، از سینهـ فرو ریزم چون گریهـ گلو گیرد ، از ابر فرو بارم چون خشم رخ افروزد، در صاعقهـ آویزم ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند زندان شبـــــ یلدا، بگشایم و بگریزم
![]() >>> یلدا مبارکـــ <<< تا شقایق هست، زندگی باید کرد...
دستانم را روی زمین می گذارم و از لای پاهایم نگاه میکنم... من => و <= تو
به من گفت بیا به من گفت بمان به من گفت بخند به من گفت برو .... آمدم ماندم خندیدم ـــــ مُردم ـــــ جدایی!!!
>>>یه اتاقی باشه گرمه گرم.. روشنه روشن.. تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه، سنگ سفید.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که
سردم نشه..که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز
کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی
..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی آره؛ بعد
چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره؛ بعد
شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. یه عالمه قصه طولانی و بلند
که هیچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه
حرکت سریع.. یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو
بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی
که سریع می برم..نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که
دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ؛ که چشماتو باز نکنی و منو
نبینی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون
میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر
حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی
که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می
کشم..تو دلت میگی آخی، دوباره نفسش گرفت. می بینی
هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم.. می بینی دیگه نفس نمی
کشم.. چشماتو باز میکنی می بینی من مردم.. می دونی؟ من می ترسیدم خودمو
بکشم، از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه
نترسیدم.. مردن خوب بود، آرومه آروم... گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم
چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟ ضیافت الهی...
![]() وقتی داشتم کنار دریای آیات و احادیث و روایات رزق و توی اون هوای بهاری و نسیم
دلچسب ماه رمضان که جان را زنده میکنه آبتنی میکردم و با ماسه های معرفت واسه خودم
قلعه های بهشتی میساختم، یهو به خودم (همین خود خاکی پا در گل فرو!) اومدم و مشتی
از همون یه وجب خاک رو بر سرم ریختم که ای دل غافل، تو بارها این ها را خوانده ای
و شنیده ای و حتی روش فکر کرده ای، پس چرا این اولین بارته که به این دریا پا میذاری
و قلقلک ماسه ها رو زیر پایت حس میکنی؟ هر چند جای حسرت داشت، اما بهتر این بود که
در اون حال لذتم را ببرم و این توبیخ و تنبیه رو به بعد واگذار کنم. بعد از اونن که دقیقتر شدم دیدم که چه بسیار کلمات و جملات و توصیه هایی که از
این و اون؛ اینجا و اونجا میشنویم و میخونیم، اما ذره ای منتقل نمیشیم. تا حالا
چند بار شنیده اید "هر آنکس که دندان دهد نان دهد". توی ماه رمضان که
سوره عنکبوت را میخوندید چقدر روی آیه 60 تامل کردید؛
«و کاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها وایاکم و هو السمیع العلیم»«چه بسیار
بندگانی که قدرت تحصیل روزی خود را نداردو خدا آنها و شما را روزی میدهدو او شنوا
وداناست». آیا این حدیث رو از امام علی شنیده اید که «لکل
ذی رمق قوت»«هر جانداری ، روزی خود را دارد». قصدم قیاس بین ضرب المثل با آیه و روایت نبود. شاید بشه به راحتی از
کنار ضرب المثل گذشت، اما چطور میشه از سخن کسی که همه وقایع و حقایق رو مثل روز
روشن میبینه گذشت و روی اون تامل نکرد؟؟!! دیگه سخن خدا که جای خود داره. بگذریم، برای جلوگیری از اطاله کلام ترجیح میدهم بقیه این راه رو خود
دوستان طی کنند، مخصوصا جاهایی که قلم الکن هیچ استعدادی نداره. اگه به جاهایی رسیدید
که قلم تونست کاری بکنه منو هم خبر کنید. اگه هم نه... (اون بالائی ها رو جدی نگیرید.اگه کاملا از توهم بیرون
بیایم به جایی میرسیم که اونجا این تصویرها شوخی ای بیش نیست) در انتظار تو...
شبـــــ از نيمهـ شبـــــ گذشته و چشمم به ياد تو نخفته؛ اي عشق من! اي مايهـ اميد من! تمام وجودم انتظار روزـها و شبــــ ـهاي با تو بودن را مي كشد؛ روزـهايي كه همنفس با تو قدم بردارم و شبـــــ ـهايي كه با نگاهـ آرامتـــــ چشم بر هم گذارم... سرگذشتـــــــــــــ...
سکوتــــــ عجیبی دارد اینـ ـجا با خود چه کردهـ ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایتــــ تنگــــ می شود وقتی می خوانمتــــــ، وقتی بلند بلند می خوانمتــــــ تنهایی عجیبی استــــــ، دیوانهـ ام می کند گاهی کاش اینـ ـجا بودی، درستـــــــ روبروی من! سکوتــــــ می کردیم و در آن سکوتـــــــ می خواندیم ـهمدیگر
را...! یه عالمه علامتــــــ سوال و تعجبـــــــ
![]() با ریه هایی سرشار از اکسیژن و هوای تمیز و گوش هایی
نوازش شده با الفاظ پاستوریزه و متلک هایی از جانب غیوران ایران وطن با یه
عالمه علامت سوال و تعجب تو سرم میرسم خونه خستگی و سرمایی که تو جونمه با گرمای خونه جاشو عوض می
کنه چه حس خوبیه...
دلم پیش دخترک فال فروشه که یه گوشه از پل عابر پیاده رو نشسته بود تو شهرک غرب، هم فال میفروخت هم
مشقاشو می نوشت تا بره خونه به بقیه مسولیتاش برسه، به مادر مریضش،
پدر معتادش، دلم می خواست بدونم سهمش از زندگی چیه؟ دلخوشیش چیه؟ میخواستم
بشینم بغلش و باهاش همراه شم و هم صحبت، شاید 10 سال رو هم به زور داشت
ولی عمق چشمای یک زنی 60 ساله ی رنج کشیده رو داشت، راست راستی سهمش از این
خونه ی گرم چیه؟ من دارم تو لیوان مخصوص خودم شیر گرم می کنم و توش پودر
کاکائویی که سوغات فرنگه میریزم تا گرمای بیشتری بره تو جونم، اما اون
دخترک فال فروش چه سهمی از این گرمای دنیا داره؟ شاید همیشه دعا می کنه
هوا آفتابی باشه، شاید دعا می کنه کفشش دووم بیاره ، یا داره تو فکر اینه که شاید
اون خانوم خیرخواهه لباسایی که برای بچه های خودش کوچیکه یا
پاره پوره است رو بهم بده، به راستی که سهم اون از این چهار دیواری که میگن
چیه؟ اصلاً رویاهاش چه رنگیند؟ سهم اون از رویاها چیه؟ یه شاهزاده ی سوار
اسب سفید؟ سهم من از رویاهام رسیدن به جایی و بالا رفتن از پله هاست، سهم
اون چیه؟ با لیوان شیرکاکائوی داغ میام پشت این کامپیوتر میشینم، تا از
اخبار و دوستانم تو اطراف دنیا با خبر بشم، ذهنم پر میکشه به طرف اون
دخترک، سهم اون از دنیای ارتباطات چیه، اون که دفتر مشقش خیلی داغون و وا
رفته بود، اصلاً چه می دونه که می تونه بشینه پشت کامپیوتر و وارد یه
دنیای دیگه ای بشه؟ اصلاً اون دوستی داره که بدون ترحم کنارش باشه؟ سهم اون از
غرور چیه؟ اصلاً میدونه که زندگی باهاش چیکار کرده؟ میدونه که چرا
نمیتونه دست گدایی دراز کنه؟ تعبیر نگاه
عشق تعبير نگاه چه كسی استـــــ؟ آن كه از جان گذرد؟ و به پای معشوق پر و بالی بزند؟ يا كه از بيشه دور سبدی از گل ياس به تو تقديم كند٬ كه سراسر شوری و پر از عاطفه ای... باز هم می پرسم عشق تعبير نگاه چه كسی استــــــ؟
دريای آرام
... و آرام آرام پا از دامن خاكــــ بر می چينم و روح خستهـ ام را نه در ميان ابر ـها كه در زندگی به پرواز در مي آورم؛ بی شكــــ خواهم يافتــــ آنچه را كه حتی برای لحظهـ ای تسكينم دهد. كوهـ ـها را صعود خواهم كرد كه راز سـر بلندی اش را بيامـوزم. به دشتــــ ـها سر خواهم كشيد كه قــدرتــــ و وسعتـــــ تحملش را لمس كنم. جوی را، رود را، دنبال خواهم كرد كه به دريا برسم، به دريای زندگی، و به رغم آنچه میان دانه های ماسه و دانه های دلم نهاده ام و به رغم آنچه از عصارهـ ـی روحم بر کفـــــ آن ریخته ام لیکـــــ اکنون و تا ابد، از ساحل به دریا نزدیکتر خواهم بود در این ساحل و در میان ماسه و کفـــــ، برای همیشه گام بر می دارم. مد، جای پای مرا محو خواهد کرد و باد، کفــــــ را از میان خواهد برد لیکـــــ دریا و ساحل، تا ابد خواهند ماند... سلام اول... شروعی دوباره...(2)
قبلش رو با کلیک اینجا بخونید.... ادامه.... کیفش پر از آدامس شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز آدامسـ ـهاتـــــــ رو موش ـها بخورن يا كرمـ ـها، اون وقتـــــ چيكار می كنی؟..." گفتــــــ "مواظبشون هستم" ... می گفتــــــ "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوستــــــ هستيم..." ولی من همه رو ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره..." يه روز... دو روز... چهار روز... هفتـــــ روز... ده روز... اون بزرگـــــ شده... من بزرگــــــ شدم... من همه آدامسـ ـها رو خوردم... اون همه رو نگه داشته... اون اومده امشبـــــ كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورا... ميگه "ميرم، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم، ميره و بر نمی گرده... يادش رفتــــــ آدامس به من بده... من يادم نرفتــــــ... يه آدامس گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه دونه هم گذاشتم كفـــــ اون دستش... گفتم "اين هم آخرين آدامس برای کیفـــــ كوچيكتــــــ، واسه ذخیره ارزی" ... يادش رفته بود كه کیفی داره برای آدامسـ ـهاش... هر دوتا رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوبــــــ شد همه آدامسـ ـها رو خوردم... اما اون... حالا با يه کیفــــــ پر از آدامس نخورده چيكار می كنه؟!
اگر...
اگر از ظلمت ره می ترسی چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید مهمانی...
دخترک تنها نبود. خود را سوار بر ماه میان رقص شاد ستاره ها می دید. لباسی از جنس حریر بر تن داشت که بلندی دامنش راه شیری را پر کرده بود. احساس می کرد زیباترین دختر دنیاست. دخترک اصلا دلش نمی خواست که از اینجا بره. واسه همین آروم چشماشو بسته و زیر لب زمزمه کرد: ای کاش برای همیشه کنار ماه بمونه... دخترک صبح فردا دیگه چشماشو باز نکرد و برای همیشه کنار ماه موند. Shift+Delete
خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم... این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی... امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول... ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه... خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم. بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: " روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری") پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم روی Enter.
×× آرزو ××
خیلی سخته که آدم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده... آرزوهایی که سالـ ـها به اون ها فکر می کنه و خیلی وقتـــــ ـها باهاشون زندگی می کنه... مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه!!! اصلا آرزو چیه؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟؟ آرزوی من یه هدفــــــ بود، یه حقیقتــــــ تلخ... آرزویی که باهاش زندگی کردم، بهش فکر کردم، کنارم بود… ولی من بهش آرزو نمی گفتم، چون می دونستم اگه آرزوی خودم بدونمش بهش نمی رسم… آخه می خواستم بهش برسم، یه حقیقتــــــ بود واسه من، زندگیم… ولی… ولی مجبور شدم بزارمش داخل کلکسیون آرزوـهام. اما بازم فکر کردم... دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم: (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم، پس بازم آرزوی من داشتـــــــ برام یه خاطره میشد.... اما هنوز جلوی چشمام بود، مثل یه شبه، مثل یه سایه کنارم بود. صدای زمزمه هاش، صدای قدمـ ـهاش همیشه... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یادآور خوبی و بدی زمونه؟؟!! این هم نمی تونستـــــــ واسهـ من خاطره باشه... دنبال کلمه ای دیگه نگشتم. هر کلمه ای که می خواستم انتخابـــــــ کنم یه جورایی از من فرار میکرد. دیگه نمی دونم به چی میگن آرزو... من جوانی هستم بی آرزو لحظهـ ـهایم لحظهـ ـی باد خزون کنج تنهایی خود کز می کنم روی برگـــــــــ می نویسم با قلم آرزویی نیستــــــــ در این دلم... آرزوها<===>خاطراتــــــــــــ...
یه عمریه که باهاشون زندگی میکنم.آرزوها و خاطراتم رو میگم. میچسبونمشون به در و دیوار. با پونز، منگنه، چسب، تف... اما شب که میشه دلم واسشون میسوزه، یا بهتر بگم، دلم واسشون تنگ میشه. سردشون میشه آخه. می چسبونمشون به خودم. سرشون رو توی بازوهام قایم میکنن. گرم میشن تا صبح. از کارهاشون واسم خیال می بافن، میخندیم، گریه میکنیم، نزدیکی های صبح می خوابیم. صبح زود از خواب بیدار میشم، اونها هنوز خوابند، آروم آروم از وسطشون می لولم و بیرون می رم... عصر، بر که میگردم، باید از لابلای درزهای اتاق و کیفم پیداشون کنم، آخه سردشون که میشه میرند توی کیفم... ولی فکر میکنم این بهونشونه. آخه با خودم عهد کردم زیاد فکرشون نباشم. شاید واسه همین خونه که میام باهام قهر میکنند... ... وقتی همه ی آرزوها سرشون را توی بازوهام قایم کرده اند، با گوش هام تمرکز میکنم. صدایی می آد... میمونم که بپرسم این بار تویی یا خواهش کنم که تو باشی که خودت رو زیر بازوهام قایم کنی و تو همین حین باز هم خوابم میبره...! دیدار...
کاش می شد هیچ کس تنها نبود کاش یا رب دیدنش رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی رفتی و گقتی اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود باز هم گفتی فردا میرسی کاش روز دیدنت تنها نبود... |
|


















